منوچهر خان حكيم
291
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اما امير خان را بگذار ، چند كلمه از پريزاد ديگر بشنو . چون به قلّهء قاف رسيد ، مادرش احوال خواهر او را پرسيد . آن پريزاد احوال امير خان و برداشتن جلد و گفتن امير خان كه پسر من خواهر شما را از طلسم بيرون آورده و از عشق او ديوانه شدن ، سر در بيابان نهادن و خود در طلب پسر آمدن ، تماما را شرح داد و بعد از آن گفت : اى مادر ! ما جلد خودمان را از او طلب كرديم كه مىرويم خواهر خود را از جهت تو بياوريم او قبول نكرد ؛ جلد مرا داد و جلد خواهرم را نگاه داشت تا من اين خواهر خود را از براى او ببرم . زن چون اين سخن را شنيد ، به نزد عبد الجبّار رفت و تماما حالات را بيان كرد . پس پادشاه وزير خود را طلبيد و گفت : مرا چنين قضيهاى پيشآمده است ، تو رملى بزن ببين كه قسمت دختر من با كيست ، مرا خبردار كن تا من هم با خود فكرى نمايم . پس وزير رمل زده بعد از تأمل بسيار سر برآورد و گفت كه : اى شهريار ! آنكه دختر شما را از طلسم بيرون آورده حلال او خواهد بود . عبد الجبّار گفت : چون چنين است و دختر من نصيب آن جوان خواهد بود ، پس ما را بايد به نزد پدرش رفت و او را برداشته بياوريم و عزّت او را بداريم . پس فرمود كه تختى را آوردند و پادشاه و وزير بر او قرار گرفتند و بر تخت ديگر روحافزا بانو ، كه مطلوب محمد بود ، نشانيدند . [ به هم رسيدن محمد شيرزاد و امير خان و ازدواج محمد با پريزاد ] اما امير خان با مطلوب خود در همزبانى بود كه جنّيان رسيدند آن تختها را در برابرش بر زمين نهادند . عبد الجبّار پيشآمده با امير خان گرمى و عزّت بسيار كرده و او را از جفاى بيابان و زحمت ( 188 ) راه پرسيد . امير خان بعد از دعا و ثنا زبان گشوده حالات گذشته را مشروحا بيان كرد و بعد از آن گفت : اى شهريار ! در اين بيابان هم آبدانى است ؟ عبد الجبّار گفت : از ملك ختا تا اينجا كه مشهور به مقام حضرت سليمان است تا سرانديب هيچ آبدانى نيست به غيراز شهر زرّين . امير خان گفت : اى شهريار ! پس حال فرزندم چون شده باشد ؟ از شما التماس دارم كه آنقدر يارى كنيد كه جنّيان خود را بفرمايى تا در اين دشت و بيابان بگردند ، شايد كه از موت و حيات فرزند خبرى بگيرند .