منوچهر خان حكيم
11
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اگر خدمتى داشته باشد بدين بندگان رجوع نمايد ، كه به تقديم رسانيده شود . اسكندر گفت : اى ملك جنّ ! بدان كه ارادهء مسخّر كردن تركستان دارم و امروز از ضرب عمود مبارز من ، پل اين تركان شكسته است ، بايد كه لشكر خود را امر نمايى كه تا دميدن صبح ، اين پل را بسازند . ملك جنّى انگشت قبول به ديده نهاد و گفت : كمرى بر ميان جان بندم * جان كمروار بر ميان بندم پس نهيب به لشكر خود داد كه مشغول پل ساختن شدند كه تا دميدن صبح كاذب آن پل تمام شد . ملك جن به خدمت اسكندرآمد و گفت : شهريارا ! خدمتى كه به اين بنده رجوع شده بود ، از يمن دولت شهريار گيتىستان به اتمام رسيد و ديگر امر عالى چيست ؟ كه اسكندر او را تحسين نموده گفت كه : لشكر خود را برداشته به مهمّ خود برو و هروقت كه طلب كنم بياييد . پس ملك جنّ با لشكر خود بدر رفت . اسكندر اشاره به لشكر خود نمود ، كوچ كرده از پل گذشتند و طناب در طناب تركان زده ، فرود آمدند و چون روز شد ، تركان آن حال را مشاهده كردند ، متوهّم شدند و يك منزل ديگر بر عقب رفتند و سعد و سعيد عريضهاى قيد كردند با بهزاد به جمعى از مبارزان سپرده به خدمت والى فرستادند . [ گرفتار آمدن ارسطو به دست ليث عيّار ] اما راوى اين حكايت چنين روايت مىكند كه چون بهزاد ديوزاد را به خدمت والى تركستان بردند ، پادشاه تركان ، نامه را مطالعه كرد و از مضمون مطّلع شد و اشاره كرد تا بهزاد را به معرض خطاب آوردند و با بهزاد شروع در عتاب كرد و سخن را بدين جا رسانيد كه : اى ديوزاد ! اسكندر از اين اساس بزرگى و اينسان بزرگان ( 7 ) چه چيز را دوستتر دارد ؟ بهزاد گفت : اسكندر هركسى را به منزلهء او گرامى دارد و ليكن ارسطوى حكيم كه وزير اعظم اوست ، او را به غايت دوست دارد ؛ چرا كه مهمّات پادشاهىاش در دست اوست . پس سبكتكين اشاره كرد تا كه عيّار سرجلو او ، كه او را ليث عيّار مىگفتند و لقبش بادپا بود ، حاضر كردند . گفت : اى ليث ! امشب بايد خود را به اردوى اسكندر