منوچهر خان حكيم
289
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
ديد كه در پاى درخت عظيمى بود ، آب و جاروب كرده و حوضى در دم آن تختگاه بود و فوّارههاى سيمين و زرّين در ميان او ترتيب داده بودند . امير خان با خود گفت : البته جمعى در اينجا ساكنند كه چنين صفايى دارد ! پس امير خان مىخواست كه در آنجا زمانى بخوابد ، باز از ترس آنكه مبادا كه جانورى ضرر به وى رساند ، بر بالاى درخت برآمد و تكيه بر شاخ درخت كرد ؛ غم فرزند او را فروگرفت . پارهاى گريه كرد و خيالها در خاطر مىگذرانيد ، او را خواب گرفت و در ميان شاخ و برگ آن درخت تكيه داده به خواب رفت . چون زمانى شد ، ديده باز كرد آواز جماعتى را شنيد ، نظر به پايين كرد ، دو پريزادى را ديد برهنه شدهاند و جلد خودشان را بر شاخ انداخته ، در اندرون آن حوض با يكديگر بازى مىكنند . امير خان بر جمال يكى از آن دو نازنين عاشق شده ، با خود انديشيد : خالى از آن نيست كه در اين پشته تنها بودم ، حال همزبانى از براى من خدا رسانيده است . پس آهسته دست دراز كرده جلد هردو را برداشت و بر كمر خود قايم كرد . اما بعد از زمانى كه آن دو پريزاد از آب بيرون آمدند كه رخت بپوشند ، جلد خودشان را نديدند ، شروع در بيتابى كردند . امير خان از آن درخت فرود آمد . پريزادان نظر كردند ، جوانى « 1 » را ديدند بسيار وجيه ، گفتند كه : اى آدميزاد ! تو در اين مقام چون افتادى و از برداشتن جلد ما مطلبت چيست ؟ امير خان مقدمهء شكستن طلسم و به دست افتادن آن صندوق و پريزاد را بهرام گريزانيدن و قلندر شدن بهرام و محمد را به تفحّص آمدن و خود درپى ايشان آمدن الى اوّلى و اخروى « 2 » تماما از براى ايشان شرح داده و گفت كه آن پريزاد گفت : اگر محمد مرا خواهد ، وعدهء ما و او در سدّ بلور است . حال اى پريزادان ! من نمىدانم كه فرزندم به كجا رفته است كه من از براى او از سپهسالارى پادشاهى همچون اسكندر افتادهام و مىگردم تا كه بدين مقام رسيدم . خدا شما را براى من اينجا رسانيده كه مرا همزبان باشيد كه بسيار دلگير بودم . اكنون شما نيز شفقت كرده حال خود را بيان كنيد كه كيستيد و در اين مقام چه مىكنيد ؟ پريزادان چون آن سخن را از او شنيدند ، بر هم نگاه كردند و گفتند : آن شوخ چشم خواست كه وفادارى حقيقت آن جوان را معلوم كند ، نشان
--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . ظاهرا از اوّل الى آخر وى .