منوچهر خان حكيم

288

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

برادرت رسانم . آن ديو مانند رعد فصل بهار بغرّيد و گفت : بلى گناه از من است كه روز اول تو را نكشتم ، اكنون چنين مىگويى ؛ بر جانب آن دلاور دست يازيده كه سر دست او را بگيرد . محمد دلاور دست انداخته سر دست ديو را در هوا گرفته ، فرو كشيد چنان‌كه به مانند شتر لوك بر زمين درآمد . محمد او را نيز به كرم خدا دست و گردن بسته و خنجر كشيد كه سرش را ببرّد . ديو شروع به عجز كرده ، گفت : اى جوان دلاور ! بر من ترحم كن كه حلقهء غلامى تو را در گوش كشم و هرچه فرمايى عمل نمايم . محمد دلاور آواز كرد كه : اى بهرام ! آن يكى را نيز بيرون بيار . پس بهرام سر پالهنگ آن يكى را گرفته ، بيرون آورد . آنگه محمد از روى سينهء آن ديو برخاست و گفت : اى بدنژاد ! اگر خواهى كه شما را هلاك نكنم بايد ما را به گردن گرفته ، به سدّ بلور برسانيد . ديوان گفتند : ما را از شما بدان ولايت هيچ مضايقه نيست ، امّا مگر شما از جان خود سير شديد ؟ ! مىخواهيد به مقامى رويد كه چندين هزار جنّ و پرى در آنجا مىباشند كه شما را ضايع خواهند كرد ؟ محمد دلاور گفت : شما را به غمخوارى ما كارى نباشد ، شما ما را بدانجا رسانيد . ايشان قبول كرده ، محمد شيرزاد و بهرام پلنگ‌پوش را برداشته بلند شدند . رفتن امير خان سپهسالار در بيابان و ديدن پريزادان اما راوى گويد اينها را در راه بگذار ، چند كلمه از امير خان بشنو . گفتيم امير خان يل از فراق فرزند گرامى خود قلندر شده بدر رفت ، روى در بيابان نهاده راه طىّ مىكرد ، يكّه ؛ نمىدانست به كجا مىرود و اين بيت مىخواند ، ترصيع مرا گم گشته فرزندى كه ديگر * نمىزايد چو او ديگر ز مادر ز ايزد مىكنم اين را تمنّا ( 186 ) * كه بينم بار ديگر روى او را همىآمد تا به كنار چشمه‌اى رسيد . از غايت‌ماندگى لحظه‌اى نشست و آب خورد و بر يك طرف پشته‌اى را ديد . قدم به آن پشته نهاد ، اقسام ميوه‌ها ديد كه هرگز چنان نديده بود . پس پاره‌اى از آن ميوه‌ها خورد و سير مىكرد تا آنكه به موضعى رسيد . تختگاهى را