منوچهر خان حكيم

287

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

مرا نديده‌اى ؛ ان شاء اللّه من اندكى از رنج راه بهتر شوم و پاى من خوب شود ، بعد از آن ببين كه چه به روزگار اين دو حرامزاده خواهم آورد و به چه نوع هردو را خواهم گرفت تا هركدام بر گردن يكى از ايشان سوار شده به جانب سدّ بلور كوه خطيت الجبال خواهيم رفت . خدا ما را بديشان رسانيده است كه ايشان را مركب خود سازيم و بدين سفر رويم . [ غلبهء محمد شيرزاد بر ديوان ] ملخص كلام ، چون ده روز از آن مقدمه گذشت و آبله‌هاى پاى محمد بهتر ( 185 ) شد و به حال خود صحيح شد ، ديد كه در مغاره باز شد و يك ديو به درون آمد و نان و كباب آورده در پيش ايشان گذاشت . محمد دلاور گفت : اى نره ديو ! تا كى ما را در اين غار نگاه مىداريد ؟ ما خود بندهء شما نيستيم ! ما را بيرون بريد كه بادى به جان ما خورد . ديو گفت : اى آدميزاد بىخرد خيره‌سر ! امروز يا صباح شما را بر سيخ زده كباب خواهيم كرد ، شما هواى خوش مىطلبيد ؟ محمد هى بر او زد كه : اى ديو حرامزاده ! شما را چه حدّ آن است كه خواهيد دلاوران را كباب كنيد . ديو چون اين سخن را شنيد در غضب شده ، حمله بر آن شير بچه كرد كه آن شير نر از جاى جسته بر جانب ديو دويد ، هردو با هم به تلاش مشغول شدند . بعد از زمانى محمد دلاور دست در كمر ديو كرده او را از زمين بركنده بر زمين زد و خود را بر روى سينه او گرفت و كمندى كه در كمر ديو بود باز كرد ، دست و گردن او را محكم بست و بعد از آن خنجرش را از كمر كشيد و به دست بهرام داد و گفت كه : اين را قايم نگه‌دار تا من بروم آن يكى را نيز ببندم و اگر اين با تو گردن شقى كند ، اين خنجر را به سينه‌اش بزن و كارش را تمام كن . اين سخن را گفته ، بدر رفت . بر اطراف و جوانب نظر مىكرد ، آن ديو ديگر را ديد كه بر فراز تخته سنگى نشسته و كدويى شراب در پيش خود نهاده ، مىخورد و بر اطراف كوه و دشت نظاره مىكرد كه نظرش بر محمد افتاد . غرّان از جاى خود برخاسته هى بر محمد زد كه : اى آدميزاد خيره سر ! چگونه از غار بيرون آمدى ؟ محمد گفت : برادر تو را كشتم ، اكنون آمدم كه تو را به