منوچهر خان حكيم
286
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
برداشتم ؛ چون درش را گشودم پريزادى را ديدم كه در حسن و جمال سرآمد عالم بود . پس آن را بسته به ملازم خود سپردم كه او را به بارگاه من ببرد . او در راه در آن صندوق را گشود ، پريزاد بال بر بال زده بدر مىرود . چون من به بارگاه آمدم احوال پرسيدم ، از ملازم و از مطلوب خبرى نيافتم . متوجّه به مقام سيمرغ شدم كه در نزديك آن طلسم صندوق را ديدم خالى افتاده و لباسهاى ملازم ريخته و آن نامهاى نوشته بود ، او را مطالعه كردم و از مضمون نامه آزرده شده ، قلندر شده روى در بيابان نهادم . الحال بدينجا رسيدم . آن ديوان چون اين سخن را شنيدند ، نگاهى بر هم كردند و گفتند : ما مىگفتيم كه آن آدميزاد دروغ مىگويد ، او خود راست گفته است . محمد گفت : چه آدميزاد و چگونه سخن گفته است ؟ ايشان گفتند كه : دو روز پيش از تو آدميزادى ديگر به ما رسيد كه آفتاب تمام سر و رو و بدن او را سوخته و پاهايش آبله كرده به حالى كه به مرگ مشرف بود . از او احوال پرسيديم كه : تو كيستى و چگونه بدينجا افتادى ؟ او نيز به نوعى حرف زد كه تو گفتهاى . محمد دانست كه او بهرام است . پس آب از ديوان طلبيد و گفت كه : قطرهاى آب به من دهيد . ديوان آبى به دو دادند و گفتند : اى آدميزاد ! حالا بدن شما از آفتاب سوخته و گوشت شما تلخ است و لاغر هم شدهايد و شما را نمىتوان خورد ؛ تو را نيز مىبريم و در پهلوى رفيق تو در بند مىكشيم و هرروز نان و كباب از براى شما مىآوريم تا آنكه كوفت از بدن شما بدر رود و فربه شويد ، بعد از آن شما را خواهيم خورد . پس محمد را بردند بر در غارى كه سنگى عظيم بر در آن بود . ديوان آن سنگ را گرفته بر يك طرف انداختند ، محمد را به درون غار بردند . چون چشم بهرام به محمد افتاد ، روى معذرت بر زمين ماليد و عذر تقصير خود خواست كه ديوان رفتند و خيكى را پر از آب سرد كرده ، آوردند در پيش محمد انداخته بيرون رفتند و همان سنگ را بر در غار گذاشتند . القصه كه روزى دو نوبت يكى از آن ديوان آمدندى و آن سنگ را برداشته و به درون رفته ، نان و كباب از براى ايشان مىآورد و مىرفت تا آنكه يك روز بهرام گفت : اى پهلوان ! اين ديوان ما را مىخورند ، اما از آن مىانديشيم كه چون ما را آب و رنگ به هم رسد ، ايشان ما را كباب نمايند . محمد شيرزاد گفت : اى بهرام ! تو هنوز قوّت و شجاعت