منوچهر خان حكيم

285

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

رباعى « 1 » كه را از مرگ اى عارف گريز است * و ليكن جان شيرين هم عزيز است تو را تا يك نفس باقيست برخيز * ازين صحراى شور تلخ بگريز كه شايد بازماند اين حياتت * دهد ايزد از اين مأوا نجاتت پس آنگه از جاى برخاست ، به هلاكت ؛ كه كف پاهايش آبله كرده و لبش از بىآبى و حرارت و از تاب آفتاب تركيده بود و رويش سوخته و بدن سياه شده . القصّه ، در راه افتاد و لنگان‌لنگان قدم برمىداشت ، بر اميد آنكه به كنار چشمهء آبى برسد و تشنگى خود را تسكين دهد . مجمل كلام كه به دامن كوهى رسيد ، آتشى را ديد كه شعله‌اش بر فلك مىرود . با خود گفت كه آبدانى « 2 » خواهد بود . پس متوجّه به جانب آتش شد ، دو ديو ناخوش لقا را ديد كه هركدام كدوى مى در پيش خود نهاده‌اند و گورخرى را بر سيخ كشيده و باهم صحبت دارند . چشم ديوان چون بر محمد افتاد از جا جسته گفتند : اى آدميزاد ! هفتاد سال است كه ما دو برادر در اين كوه وطن داريم هرگز در اين مكان آدميزادى را نديديم ، شما از كجاييد كه به اين مقام رسيديد ؟ هردو به جانب محمّد دويدند . چون آن دلاور حركتى در پا و قوّتى در پا نداشت كه با دو ديو تلاش كند ، پس با خود فكرى كرد كه در اين بيابان گرفتار شدن شايد كه اين ديوها مرا دو سه روزى نگاه دارند و چيزى بدهند تا آنقدر كه پاهاى من اندكى خوب شود ، آنگاه علاج ايشان آسان است . پس آن پهلوان تن به قضا داده و گفت : اى نرّه ديوان ! شما را مگر احتياج به پرخاش است ؟ من خود صيد دست‌بستهء شمايم . پس ديوان او را گرفتند و به نزديك آتش بردند و از او پرسيدند كه : از كجا مىآيى و چگونه بدين مقام رسيدى ؟ محمد دلاور گفت : ( 174 ) راستى اين است كه من پسر سپهسالار اسكندرم و از بيابان قضا و قدر بيرون آمده به شهر زرّين رسيديم . پسر پادشاه ما طلسم داوود را شكست و سالاران را گفت : هرچه خواهيد از براى شما برداريد . من در آن طلسم صندوقى را ديدم و آن صندوق را

--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . آبدان : آبادان .