منوچهر خان حكيم

284

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

بكنيم ؛ شايد كه زهرى در شراب كرده به خورد او دهيم . مجمل كلام ، روزى ديگر سه نفر اسير را از جهت او فرستادند . اما چون غياثان از آوردن آدمى خبر يافته خود را به پاى آن درخت رسانيد و نعره‌اى بدان جماعت زد كه وزير چه گفت ؟ ايشان جواب دادند كه : بلى ، ياران و كدخدايان به فرمودهء شما عمل كردند . پس آن مادر به خطا سر آن خيك‌هاى شراب را گشوده از هر كدام ( 183 ) كاسه‌اى به آورندگان داد كه مبادا مردم شهر مكرى كرده باشند . بعد از آن آنها را برداشته به مقام خود برد . ياران بازگردانيدند ، به سرانديب آمده احوالات را بازگفتند كه : او چنان كرده و چنين گفته است . مردم حيران شدند و دانستند كه مكرى نمىتوان زد تا به داستان او برسيم . رفتن محمد شيرزاد در بيابان و گرفتار شدن به دست ديوان اما راوى گويد كه اين را بگذار ، چند كلمه از محمد شيرزاد بشنويد كه قبل از اين مذكور شد كه محمد شيرزاد چون به پاى درخت رسيد ، نامهء بهرام را ديده ، قلندر شده بدر رفت ، از فراق پريزاد روى در صحرا نهاد و سنگ بر سينه‌زنان در آن دشت مىرفت كه قوتش از كباب جگر خونين بود و آبش از چشمه‌سار ديده بود و به غير از آفتاب كسى سايه بر سرش نيفكندى و به جز آه كسى با او هم نفس نبودى . آن بيابان را طى مىكرد و مىرفت و از دورى آن پريزاد خبر نداشت . راوى گويد كه محمد شيرزاد چون چهار شبانه روز در آن دشت مىرفت ، به دامن كوهى رسيد قوّت زانوى او رفته بود و از غايت تشنگى زبان از كام او بيرون آمده بود و ديگر شعور در او نمانده بود . از بس كه در فراق آن پريزاد گريه و زارى و تشنگى و گرسنگى كشيده بود ، در پاى درختى رسيد ؛ در آنجا خوابيده ، تن به مرگ داده بعد از آن كلمهء شهادت بر زبان جارى ساخت . چون لحظه‌اى از آن گذشت ، آفتاب عالمتاب روى به خلوتخانهء مغرب نهاده ، باد خنكى وزيدن گرفت . فى الجمله شدّت حرارت از وجود محمد كمتر شد ، اين بيت را به زبان جارى نمود ،