منوچهر خان حكيم

281

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

امّا احتمال دارد امير خان با محمد و بهرام را دريابيم . پس ارسطو رمل زده بعد از تأمل بسيار سر برآورده گفت كه : اى شهريار ! دغدغه به خاطر خود مرسان كه يك مو از سر فرهنگ و امير خان و محمد و بهرام كم نخواهد شد ، از غير اين باشد ، بفرما زبان مرا قطع كنند . اما شما را بايد متوجّه هندوستان شويد كه در آن ملك ايشان را خواهى يافت ، البته ايشان در سرانديب خواهند به تو رسيد . پس اسكندر آزرده شده ، بازگرديد . [ ازدواج شهزاده فريدون با راشيه بانو ] [ اسكندر ] چون داخل بارگاه شد ، زرّين شاه را طلبيد و با وى خطاب كرد كه : از يمن دولت تو ستون دولت من از دستم بيرون رفته و هر كارى كه از ما طلبيدى حاصل شد ، تو نيز از عهدهء قول خود بيرون بيا و دختر خود را به فرزندم سپار . زرّين شاه از گفتار شهريار ( 181 ) شرمنده شده ، سر در پيش انداخت . در آن دم قاضى را طلبيد ، موافق شريعت حضرت عيسى ( ع ) راشيه بانو را از براى فريدون عقد بسته ، به دو سپردند . شهزادهء نامدار به كام دل خود رسيد ، الهى جميع اميدواران به كام دل خودشان برسند . اسكندر از جهت خاطر فرزند خود چهل روز ديگر در شهر زرّين مكث نمود . بعد از چهل روز فريدون را طلبيد و گفت : اى فرزند ! مىدانم كه ترا با راشيه تعلّق بسيار است و تو نيز مىدانى كه مرا در اينجا پيش زرّين ماندن صورت ندارد ؛ چرا كه مىخواهم به طرف سرانديب روم . الحال تو اگر ارادهء ماندن دارى ، من تو را رخصت مىدهم كه در اين ملك بمانى . شهزاده گفت : اى پدر بزرگوار ! هرگز بنده سر از قدم شما برندارم . القصّه ، كه شهزاده به درون حرم رفته ، زرّين شاه را طلبيد در وادى راشيه بانو سفارش بسيار كرد و گفت : اگرچه گنجايش ندارد كه من در وادى او سفارش به تو نمايم و ليكن چون او را بسيار خاطر متعلّق است ، التماس از شما دارم كه نوعى نشود غبارى بر صفحهء عارض او نشيند ؛ هميشه ان شاء اللّه كس خواهم فرستاد و جوياى او خواهم شد . بعد از آن به قرار تعارف بازوبند خود را گشود به دست راشيه بانو داد و گفت : مىدانم ان شاء اللّه اميد هست كه از صلب من در رحم تو فرزندى نقش بسته است ، اگر پسر باشد اين