منوچهر خان حكيم

276

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

پيدا شد و حمله بر شهزاده كرد . فريدون تير بر وسط كمان پيوسته و از خدا مدد خواسته ، به جانب او گشاده داد . از قضا تير بر حلق ديو آمده از پى سرش به در رفت . اژدها نعرهء رعدآسا از جگر بركشيده ، بر زمين افتاد . گرد و صاعقهء عظيم به ظهور آمده ، شهزاده سر را به زانو نهاد ، ساعتى سر برداشت خود را بر فراز كوه بلند در ميان قلعه‌اى كه گاوان را از هم جدا كرده بود در آنجا ديد . بر اطراف نظر كرد حجره‌ها ديد ، همه مقفّل « 1 » . در حجره‌اى را گشود ، عبد الحميد و محمد و فرهنگ را ديد كه در زير بند گران نشسته‌اند ، با پسر زرّين شاه . شهزاده پيش رفته همه را از بند خلاص كرد و گفت : اى دلاوران ! شما نيز در [ شكستن ] اين طلسم با من شريكيد ؛ چرا كه ارادهء طلسم شكستن داشتيد ، هرچه از اموال خواسته باشيد برداريد . [ داستان محمد شيرزاد و پريزاد ] اما راوى گويد در وقتى كه شهزاده آن اژدها را كشت ، اسكندر و سالاران ديدند كه آن تصاوير از چهار برج فروريخت و آن علامت بر طرف شد . اسكندر دانست كه فرزندش آن طلسم را شكسته است . پس فرمود تا نقارهء بشارت فروكوفتند . بعد از آن با سالاران قدم به درون آن قلعه نهادند ، محمد شيرزاد با فرهنگ را ديدند كه در حجره‌ها را مىگشايند و شهزاده فريدون و عبد الحميد تماشا مىكردند . اسكندر با ياران رسيدند و به درون هر حجره كه مىرفتند گنج و مال بىنهايت مىديدند ، آن طلسم‌ها را كه اسكندر گشوده بود چنان گنج و اسباب نديده بود . اما زرّين شاه را نظر بر فرزند افتاد ، به غايت شاد و خرّم شد . بعد از مدتّى دست بر گردن فرزند ارجمند خود كرده او را در بغل گرفت . اما اسكندر و سالاران به درون حجره‌اى رفتند ، صندوقى را ديدند كه با زنجير طلا در سقف آن حجره آويخته بودند . محمّد شيرزاد به شهزاده گفت : متوقّعم كه اين صندوق را بر بنده ببخشيد . فريدون گفت : اى دلاور ! ديگر هم آنچه خواسته باشى بردار ، مرا از تو مضايقه نيست . پس محمد دلاور آن صندوق را در گوشه‌اى برد و سرش را گشود . چون

--> ( 1 ) . مقفّل : داراى قفل ، بسته .