منوچهر خان حكيم

275

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

حكيمانى كه بودند ، گفتم : اراده كرده‌ام كه طلسمى ببندم و اين اسباب را در آن مدفون سازم ، حال مىبايد كه شما احوال مستقبل دنيا را مشاهده نماييد و مرا اعلام كنيد كه اين طلسم را به نام كدام شهريار ببندم ؟ پس دانايان در رمل نظر كردند و گفتند كه : بعد از شريعت حضرت عيسى ( ع ) پيغمبرى به هم رسد كه پادشاه باشد و از مادر به حكيمى رسد و او را اسكندر گويند ؛ او را پسر باشد شجاع و دلير به نام فريدون باشد . جوانى باشد بسيار قابل . اين طلسم را به اسم او مىتوان بست كه لايق او باشد . پس اى شهزاده ! حالا تصرّف در شكستن اين كرده‌اى ، پس لوحى كه در آن صندوق است ملاحظه كن هرچه در او نوشته باشد عمل نما . چون فريدون آن را تمام مطالعه كرد ، به غايت خوشحال گرديد و سر آن صندوق ديگر را گشود ، لوحى را ديد از طلا ، بيرون آورده مطالعه كرد . نوشته بود كه : [ اى ] شكنندهء طلسم ! هرگاه مرغ اين طلسم را بكشى و قدم به درون آن قلعه نهى و آن دو گاو را ببينى و ديوان برسند و آن گاو را بكشند و جنّيان برسند و صندوق لوح را بياورند ، بايد اسمايى كه بالاى آن لوح نوشته است تلاوت كنى ، مرغان را خواهى ديد كه با جثهء عظيم مىرسد ؛ هرچه آن مرغ تو را گويد به سخن او كار كن تا ببينى چه رخ مىنمايد . پس شهزاده شروع در خواندن اسما كرده تا كه آن مرغ رسيد ، در غايت عظمت در پيش او بر زمين نشست و نگاه بر فريدون كرد و به منقار چيزى بر زمين نوشت . فريدون پيش رفته ، مطالعه كرد ( 177 ) نوشته بود كه اى گشايندهء طلسم ! بيا بر گردن من نشين تا تو را به سر رشتهء اين طلسم برم . پس شهزاده بر گردن آن مرغ سوار شده و او پرواز كرده ، بسيار بر فلك بلند شد تا آنكه شهزاده را در بالاى كوهى نشانيد و باز به منقار چيزى نوشت . شهزاده نظر كرد نوشته بود كه مىبايد بر بالاى اين كوه روى تا جايى رسى كه هاىوهوى لشكر پدرت را بشنوى ؛ ابتداى عمارت قلعه اژدهايى خواهى ديد كه از برابر تو نمايان خواهد شد ؛ بايد تيرى در حلق آن اژدها زنى كه بر جاى ديگرش حربه كار نمىكند ؛ آن ساحرى است كه خود را بدان صورت كرده . آن مرغ بدر رفت . فريدون متوجّه به فراز آن كوه شد و مىرفت تا بدان مكان كه گفته ، اژدهايى را ديد كه از برابر او