منوچهر خان حكيم

273

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

آورده ، گلبانگ بر قدم زده ، بر اثر فريدون روان شد تا آنكه به جايى رسيد كه مركب شهزاده مىچريد . نسيم خرّم شد دانست كه شهزاده از آن راه رفته است . پس مركب را گرفته سوار شد . مىرفت تا آنكه به پاى آن كوه رسيد و آن علامت آتش را ديد ، پياده شده مركب را باز داشت و قدم به فراز آن كوه نهاد بسيار گرديد كسى را نديد تا آنكه شب به سر دست درآمد . شهزاده از بس كه پياده دويده و با ديوان حرب كرده بود مانده شد ، خواب او را در ربوده تا باز كه شب شد ، سرما او را بيدار كرد ، باز آتش افروخت . مهتر نسيم را نظر بر آن آتش افتاد ، با خود انديشيد كه : پيش مىروم ، اگر اين آتش را ديو بر افروخته باشد برمىگردم و خود را به اردو مىرسانم و اگر آدميزاد باشد نزديك مىروم احوال شهزاده را مىپرسم . پس مهتر دوران پيش رفته ، نظرش بر طاق ابروى مردانهء شهزاده فريدون افتاد . پيش رفته دعا و ثناى او را به جاى آورد و گفت : اى نور ديده ! اسكندر آزرده و دغدغه‌ناك است از براى شما ؛ برخيز كه مركب شما را آوردم ، سوار شده به خدمت آن شهريار رويم . شهزاده از جهت آوردن مركب بسيار خرّم شده با مهتر دوران از آن كوه فرود آمده ، بر مركب سوار شده ، نسيم در جلو او متوجّه اردو شدند . روز ديگر ، صبح بود كه شهزاده و نسيم بدان قلعه رسيدند . اسكندر را از ديدن فرزند ارجمند خود خرّم شده ، پس شهزاده شرح احوالات را معروض داشت و آن انگشترى را نمود و التماس دعاى اسكندر كرده ، او دست به دعا برداشت در حقّ فريدون دعا كرد . بعد از آن شهزاده اسباب بر خود مرتب كرده و اللّه را ياد نموده ، قدم به درون آن طلسم نهاد . اسكندر و سالاران ديدند كه همان آهنگران مشغول كار شدند ، اما آن مرغ پيدا نشد . ياران خرّم شدند . دانستند كه شهزاده سر رشتهء طلسم را به دست آورده است . [ بقيهء قضاياى طلسم داودى و نجات يافتن شهزادگان ] اما چون شهزاده به حياط آن قلعه رفت ، در ميان آن قلعه گنبدخانه‌اى ديد كه در آن گنبدخانه باز شد دو گاو بيرون آمدند و نعره‌اى كشيده بر هم دويدند . ندايى به گوش فريدون رسيد كه هان اى پسر اسكندر ! اكنون بايد پيش روى ، دست يازيده به هردو