منوچهر خان حكيم

270

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

عبد الحميد اثرى ظاهر نشد . امّا بعد از زمانى محمد شيرزاد كه دوستدار شهزاده عبد الحميد بود ، با خود گفت كه شهزاده خود به درون اين طلسم رفته و كارى نساخت ، وقتى كه فريدون اين طلسم را بشكند و عبد الحميد را بيرون آورد ، ديگر هرگاه شهزاده در بارگاه حرف خواهد زند ، فريدون و هوادارانش او را سرزنش خواهند كرد كه تو در طلسم بودى ، فريدون تو را بيرون آورده است ؛ پس صلاح در آن است كه من قدم به درون طلسم نهم ، شايد كه شهزادهء خود را از بند خلاص كنم . القصّه ، كه محمد شيرزاد اين عزم را بر خود جزم كرده ، يراق بر خود ترتيب داد و قدم در آن طلسم نهاد . باز اسكندر و سالاران ديدند كه صداى چكش و سندان بلند شده است . اسكندر پرسيد كه ديگر كه « 1 » قدم به درون طلسم نهاد ؟ خبرآوردند كه محمد شيرزاد به درون رفت . اسكندر آزرده حال شده به امير خان گفت كه : پسر تو نيز تقليد عبد الحميد مىكند و حرف مرا نمىشنود . امير خان گفت : شهريارا ! محمد كه باشد سخن شما را نشنود و فرمان شما را قبول نكند ؛ نمىدانم كه از چه جهت اين بىادبى را كرده است و در بند افتاد . [ گشوده شدن طلسم قلعه و گرفتار شدن فريدون به دست ديوان ] اما فريدون سه روز و سه شب عبادت كرد . صبح روز چهارم بود كه سر به سجده نهاد و در آن حالت او را سنه‌اى دست داد . در عالم واقعه ديد كه شخصى از روى هوا در پيش او به زمين آمد كه نور الهى از جبين او هويدا بود . پس روى به جانب فريدون كرد و گفت : اى شهزاده ! دغدغه به خاطر مرسان كه منم صاحب اين طلسم ، حضرت داود نبى ؛ اين طلسم را به نام تو بسته‌ام . اكنون آمده‌ام كه تو را در شكستن او رهنمايى كنم . بفرما براى تو مركب بسيار دونده را زين كنند و بر در اين خيمه نگاه دارند و شخصى را بفرما تا به درون طلسم رود . چون آن مرغ برسد و به درون قلعه رود ، چون خواهد كه بازگردد و از راهى كه آمده بود برود ، تو سوار شده همه‌جا در سايهء آن مرغ مركب مىتازى و مىروى تا هر

--> ( 1 ) . كه : چه كسى .