منوچهر خان حكيم
267
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
كه شما صفت داديد او در آنجا مىنشيند . حكيم زمان گفت : دختر از براى شوهر است [ زرين شاه گفت : ] و ليكن مرا مشكلى است و به روحانيت حضرت سليمان قسم خوردهام كه اگر پادشاه اولو الامر باشد آن مشكل را نگشوده باشد ، به گنج و مال عالم خواهد كه آن دختر را از من بستاند ، به او نخواهم داد و اگر فى المثال گدايى آن مشكل را بگشايد ، بىتأمّل دختر را به دو سپارم . ارسطو گفت كه : بفرماييد كه آن چه مشكل است . زرّين شاه گفت : هرگاه شوهرى پيدا شود و از من دختر طلبد ، من مشكل خود را با او مىگويم . [ شرط زرّين شاه براى ازدواج دخترش ] ارسطو اين سخن را به گوش اسكندر رسانيد . او زرّين شاه را به نزد خود طلبيد و نوازش بسيار كرد و گفت : اى شهريار ! جگر گوشهء من فريدون با شما ميل وصلت دارد ، شما در اين باب چه صلاح مىبينيد ؟ زرّين شاه گفت : زهى سعادت من كه پسر چون شما شهريارى دخترم را خواهد و ليكن بنده را مشكلى است كه به روحانيّت حضرت سليمان قسم خوردهام كه تا كسى مشكل مرا نگشايد دختر به دو ندهم ؛ هماكنون اگر شهزاده مشكل مرا بگشايد ، بنده دختر را به دو مىدهم . شهزاده چون اين سخن شنيد از جاى خود برخاست و گفت : اى زرين شاه ! بنده قبول كردم كه مشكل ترا بگشايم ، بيان فرما كه مشكل تو چيست ؟ زرّين شاه گفت : اى نور ديدهء من ! بدان و آگاه باش كه خداى - عزّ و جلّ - پسرى به من ارزانى كرده بود كه در ملك حسن و استعداد ، پادشاه عالم [ بود ] . آن نوجوان چون به سنّ بيست سالگى رسيد در اسب تاختن و صيد انداختن ذوق تمام به هم رسانيد ، چنانكه على المدام با انيسان خود در دشت و شهر زرّين مركب مىتاخت و صيد مىكرد . در اين حوالى كوهى است كه او [ را ] مكان سيمرغ مىگويند . در فراز آن كوه درختى است در كمال عظمت و سيمرغ در آن درخت آشيان دارد و بر يك جانب آن قلعه [ اى ] واقع است . آن نه قلعه است ، او را طلسم حضرت داود مىگويند . آن پيغمبر والاگهر در ايّام خود هر مالى كه به هم رسانيده در آن طلسم مدفون كرده است . از آن تاريخ تا الى يوم [ هذا ] شاهان و شهرياران به طمع گنج داودى آمده قصد شكستن آن طلسم كردهاند و نتوانستند كه آن طلسم را بشكنند . روزى فرزندم در شكار بود ؛ در اثناى