منوچهر خان حكيم
265
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
نمىدانم كه آخر چون شود كار * كه سوز عاشقى رنجى است دشوار نگردد گر وصالت زود حاصل * شود خون از فراقت غنچهء دل القصّه ، فريدون به نوعى گريه و زارى مىكرد كه آتشافروز در بيرون بارگاه شنيد ، درد بر دلش پيچيد ؛ خواست به درون بارگاه رود و او را از گريه و زارى باز دارد ، باز با خود انديشيد كه : كى او راز خود را با من خواهد گفت ! پس به نزديك پدرم نسيم بايد رفت و او را آورد كه به درون رود و شهزاده را از گريه باز دارد . پس آتشافروز دوان دوان خود را به خيمهء بابا نسيم رسانيد و قضاياى شهزاده را شرح داد . نسيم از جا برخاسته متوجّه بارگاه شهزاده شد . چون به در خيمهء او رسيد گوش داشت ، آواز گريه و زارى و بيقرارى فريدون را شنيد كه اين بيت مىخواند كه : اى بت سيم بر لاله عذار ! * بردى از دل تو مرا صبر و قرار نرسم گر به وصالت آسان * رود البتّه مرا آخر جان نسيم سراسيمه شده ، پردهء قرق را برداشت و به درون رفت و در برابر شهزاده ايستاده ، زبان به دعا و ثنا گشاد و گفت : اى هردو ديدهء من ! امروز كار گيتى تمام حسب المدعاى شماست ، شما را چه مهم روداده است كه از دولت پدرت آن را به اتمام نمىتوانى رسانيد ؟ و ديگر قطع نظر از پدرت كرده هر كارى كه دارى به اين بندهء خود بگو ، اگر آفتاب باشد ، از آسمان چهارم به توفيق خدا فرود آوردم ؛ اگرچه زير زمين هم باشد ، به فنون عيّارى او را بيرون آورم . شهزاده هى بر نسيم زد كه : اين خودستايى را كم كن و از پى كار خود برو و مرا به حال خود بگذار كه درد من نگفتنى است . هرچند نسيم ابرام كرد ، شهزاده از مقدّمات خود چيزى نگفت . نسيم دانست كه شهزاده فريدون به غايت آزرده است و راز خود بر او نخواهد گفت . پس بيرون آمده به بارگاه ارسطو رفت و گفت : اى داناى زمان ! شهزاده فريدون را درياب كه اگر امشب او را درنيابى ، تا صباح خواهد مرد . پس حكيم زمان برخاسته ، شتابان متوجّه بارگاه فريدون شد . [ گفتن فريدون راز خود را به ارسطو و چارهجويى از او ] [ ارسطو ] چون قدم به درون بارگاه نهاد ، زبان به دعا و ثنا گشود . شهزاده چون ارسطو