منوچهر خان حكيم

260

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

لشكر خود متوجّه مقام خود شدند . بعد از آن ، لشكريان خود را فرمود تا آنچه داشتند پر آب كردند ، از آن مقام كوچ كرده متوجّه راه شدند . ديدار اسكندر با زرّين شاه و عاشق شدن شهزاده فريدون بر راشيه بانو « 1 » اما راوى اين تاريخ دلگشا چنين روايت كند كه چون شاه هفت كشور در ميان بيابان قضا و قدر چنان كهريزى و اسطيل وضع كرد ، متوجّه به جانب ملك سرانديب شد . بعد از قطع آن راه بعيد به كنار مزرعه‌اى رسيده ، سواد شهر عظيم را ديد كه مانند آفتاب انور بود و در و ديوارش مىدرخشيد . پس در كنار مزرعه فرود آمدند ، در دم بارگاه جمشيدى را بر سر پا كردند و قرار گرفتند . كشاورزى كه در آن مزرعه كار مىكرد ، ديد كه لشكر بى حدّى از بيابان قضا و قدر بيرون آمدند و بارگاهى بر سر پا كردند كه چشم بيننده از مشاهدهء او خيرگى مىكرد ؛ متعجّب شده به نزديك بارگاه آمد . چشم اسكندر بر او افتاد ، او را پيش طلبيد و گفت كه : از مردم كجايى ؟ او گفت كه : از مردم شهرم . اسكندر گفت : برو به عرض پادشاه اين ولايت برسان ، بگو اسكندر از بيابان قضا و قدر بيرون آمده و در اين دشت بارگاه بر سر پا كرده و قرار گرفته است . آن مرد دوان‌دوان آمده به خدمت ، معروض داشت كه : اى شهريار ! بنده در دشت كار مىكردم ديدم كه از بيابان قضا و قدر گرد شد و لشكر عظيمى از دل گرد بيرون آمده و شهريارى كه انوار بزرگى از بشرهء او لامع بود ، در پيشاپيش آن لشكر بر فراز تخت فيل نشسته آمده ، در كنار مزرعه‌اى فرود آمده ؛ بارگاهى از جهت او بر سر پا كرده‌اند كه شما كه جانشين حضرت سليمانيد ، چنان بارگاهى نداريد . مرا پيش طلبيده گفت : برو پادشاه شما را بگو كه حضرت اسكندرآمده و در اين دشت فرود آمده است . زرّين شاه چون اين سخنان را استماع نمود ، روى به جانب وزير خود كرد و گفت كه : حضرت سليمان به من گفته بود كه از اولاد فيلقوس ، اسكندر نامى از بيابان قضا و قدر بيرون آيد كه چون تو او را دريابى ، او را اطاعت نماى و خدمتى كه از دستت برآيد در

--> ( 1 ) . در نسخه‌هاى ديگر : راشده بانو