منوچهر خان حكيم

258

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

خرّم شده ، دست و پاى شهريار را بوسيدند . بعد از آن از مركب فرود آمده اندك چيزى اكل « 1 » فرمود . پس سوار شده متوجّه راه شدند تا آنكه بعد از مدّتى نصف راه را طى كردند كه عبارتش پانصد فرسخ است ، آنگه فرود آمدند . مقدّمهء تمام شدن آب لشكر و آمدن عبد الصّمد جنّى اما راوى گويد كه چون شاه هفت كشور به موافقت قايد اقبال ، پانصد فرسخ بيابان قضا و قدر را طى كرده از قضا آب لشكريان تمام‌شده بود ؛ همه به درگاه عرش اشتباه آمده شروع به داد و فرياد كرده گفتند كه : اى ( 165 ) خداوند ! از تشنگى جان ما به لب رسيده است و ديگر توانايى سفر كردن نداريم ، يا از براى ما فكر آب كن يا ما را رخصت ده كه در اين بيابان خيمه بر سر پا كرده ، به سايهء آن بخوابيم تا اجل بر سر ما آيد . اسكندر گفت كه : اى ياران ! آخر ما خود پادشاهيم ، هرچه بر سر ما آيد گو بر سر شما نيز آمده باشد ؟ پس صبر را شعار خود سازيد كه حضرت آفريدگار عالم كار ما را بگشايد . گفتند كه : ما از تشنگى تاب تحمّل نداريم ، به عزّت اللّه و به سر عزيز شما قسم كه اگر ما را سيراب نكنى يك قدم از اينجا فراتر نرويم . اسكندر چون چنان ديد كه به هيچ نوع لشكر به مرافقت او راضى نيستند ، خزانه‌دار را طلبيد گفت : برو فلان صندوق را از براى من بيار . خزانه‌دار رفت آن صندوق را گشود و فرمود منقلى آتش حاضر كردند . پس قبضه‌اى موى از آن صندوق بيرون آورده ، بر آتش نهاد كه در آن وقت جنّيان حاضر شدند ؛ بعد از لحظه‌اى شخصى را از روى هوا فرود آوردند ، عبد الصّمد جنّى بود كه پادشاه جنّيان شاه جمشيد بود ، بر فراز تخت نشسته بود . چون در برابر خسرو جهان‌پناه اين كمترين بنده را يادآورى كرده است ؟ بفرماييد كه چه خدمت داريد كه به تقديم رسانيده شود ؟ اسكندر گفت : اى عبد الصّمد ! بدان و آگاه باش كه چون در نيم « 2 » دشت بيابان قضا و قدر رسيديم ، آب لشكر من تمام شد ، الحال لشكريان با من يكرو شدند كه يا ما را سيراب مىكنى و يا رخصت مىدهى كه در اين‌جا باشيم تا كار ما تمام شود ؛ الحال خود نمىتوانم لشكرى را

--> ( 1 ) . اكل : خوردن . ( 2 ) . نيم : نيمه .