منوچهر خان حكيم

256

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

خود آفريده بود در آن شهر وفور داشت . مىرفت تا آنكه در آن شهر به در دكان قصابى رسيد كه دو دكان را ديد در برابر يكديگر . در يك دكان شقّه‌هاى گوشت فربه و اعلا بود و در يكى ، گوشت لاغر و زبون . پس در آن دكان كه گوشت فربه بود ، هيچ‌كس ملتفت بر او نمىشد و بر آن دكان كه گوشت‌هاى لاغر و زبون بود ، خلقى در آنجا جمع شده بودند و او را مىخريدند و التفات به آن گوشت اعلا نمىكردند . اسكندر از مشاهدهء آن حالت متعجب شده ، از آنجا درگذشت و پيش‌تر رفته تيرچوب عظيمى را ديد كه افتاده بود و مردى بر آن مىنشست ، اين سرش برمىخاست و چون بر اين سرش مىنشست ، آن سرش برمىخاست . اسكندر متعجّب شده از آن وادى بيرون آمد و به صحرايى رسيد . مردى را ديد كه پشته‌اى هيزم را بسته است و هرچند مىخواست كه او را بردارد نمىتوانست و باز مىرفت هيزم كنده بر سر او مىبست . شهريار گردون مقدار ، حيران آن شده با خود گفت كه همانا اين مرد ديوانه است ؛ چرا كه اين پشته نمىتواند برداشت مىرود باز ديگر آورده ، بر سر او مىگذارد . [ گشوده شدن اسرار بيابان با سروش غيبى ] در اين اثنا از عالم غيب سروشى به گوش او رسيد كه : هان اى شمع عالم ! اين مرد ديوانه نيست و از اين چيزها كه بر تو ظاهر شد و تماشا كردى ، غرض بعضى از اسرار بود كه آن آهو را فرستاديم كه تو را بدين دشت آورد تا آنكه چيزى چند بر تو كشف شود . بدان كه آن آهو ملكى بود و آن شخص كه ديدى كه او داس تند در دست داشت كه تر و خشك ، رسيده و نارسيده را درو مىكرد ، آن ملك الموت باشد كه بر پير و جوان و كافر و مسلمان رحم نمىكند . آن مرغى كه ديدى از آن سوراخ شهر بيرون آمد و باز نمىتواند رفتن ، آن روح انسان است كه از بدن بيرون مىآيد و هرچند ساعى مىشود ، ديگر نمىتواند رفت ؛ و آن سخن است كه چون از دهن بيرون آيد ، بازنمىگردد . ( 164 ) و آن كه در دكان قصابى كه در يكى گوشت فربه بود ، كسى نمىخريد و از آن گوشت لاغر را مردم راغب بودند ؛ اشاره بر آن است كه جمعى از خلق دنيا زنان مقبول دارند و ايشان