منوچهر خان حكيم
255
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
رفتند ، سالاران را كه اژدها فرو برده بود ديدند كه در زير بندگران نشستهاند . امّا چون چشم سالاران بر آن آفتاب برج افتاد ، خوشحال شدند و سر در پاى او نهادند . پس شهريار ايشان را از بند خلاص گردانيد و از آنجا بيرون آمده ، داخل اردو شدند و روانهء راه گرديدند . [ ديدن اسكندر اسرارى را در بيابان ] چون پنجاه فرسنگ ديگر در آن بيابان رفتند ، ميان روز بود كه آهوى خوش خطّ و خالى از دشت پيدا شده در برابر اسكندرآمده نگاهى بر او كرد و بر او اشارهاى كرده ، پيش خود طلبيد . پادشاه از اداى او حيران شد و مركب از جاى بر انگيخت و سر درپى آن آهو نهاد ؛ كمند شصت خم را بر سر دست درآورده مىخواست كه او را زنده به خم كمند درآورد ، آن آهو جستوخيز مىكرد و مىرفت تا آنكه قريب به پنج فرسخ از اردو دور شد و آن آهو از نظرش گم شد . چون ( 163 ) اسكندر بر عقب نظر كرد اثرى از اردو نديد . پس [ در ] بيابان مركب مىتاخت و مىرفت ، ناگاه به دامن پشتهاى رسيد . مركب را بر فراز پشته تاخته ، بر بالا برآمد . نظر كرد در دامن آن پشته كشتى « 1 » را ديد و شخصى را ديد كه زانو بر زمين نهاده و داسى در دست داشت كه تر و خشك ، رسيده و نارسيدهء آن كشت را مىدرويد . اسكندر حيران شد ، بانگ بر او آورد كه اى مرد ! چرا ستم بر اين كشت مىكنى ، رسيده و نارسيده را مىدروى ؟ او جواب داد كه راه خود بگير و برو ؛ از روى غضب چنان زهر چشمى بر اسكندر داد كه باوجود دل و جگر دارى ، اسكندر از زهر چشم او نزديك بود كه زهرهاش آب شود . القصّه ، از آنجا درگذشت و مىرفت تا آنكه به در شهرى رسيد كه او را بر دو پايه ساخته بودند . ايستاد و نگاه كرد ، ديد كه مرغى از سوراخ آن شهر بيرون آمد و بعد از آن خواست كه باز به درون رود ، نتوانست رفتن . پادشاه متعجّب شد و داخل آن شهر گرديد ؛ ديد كه شهرى است ؛ هرگز اسكندر مثل آن نديده بود . آنچه خداى - عزّ و جلّ - از قدرت
--> ( 1 ) . كشت : كشتزار .