منوچهر خان حكيم

252

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

از عود و عنبر مطيّب كرده بزم شاهانه برآراست و آن نازنين را در آن بزم نشانيد . بعد از آن رفت شهزاده را چشم بسته آورد . چون چشم او باز كرد ، او نظر كرد مجلسى را آراسته ديد و معشوقه در صدر مجلس نشسته ؛ كه از آن دوزخ تنگ و تاريك بىهم‌نشين ، حال هم حور و هم بهشت حاصل شده . چه گويم و چه شرح دهم كه ملكزاده را چگونه شادى به هم رسيد . آن جوان را نوازش‌ها كرد . از استماع اين حكايت درد دل اسكندر منقطع شد ؛ آن مرد چوپان را نوازش بسيار كرده ، مرخّص كرد . متوجّه شدن اسكندر به جانب بيابان قضا و قدر و شرح قضايا اما راوى اين حكايت دلگشا چنين روايت كند كه اسكندر بعد از مسخّر كردن ملك روسيا « 1 » و توابع آن ، خاطر خطير را جمع كرد ، روى به جانب دلاوران كرد و گفت : الحال در اين مرزوبوم ما را كارى نمانده ، اراده دارم كه متوجّه هند شوم . ايشان گفتند : امر از شماست . اسكندر خزانه‌دار را طلبيد ، گفت ( 161 ) برو فلان صندوق را براى من بيار . خزانه‌دار رفت آورد در پيش او نهاد . اسكندر سر آن صندوق را گشود ، پرنيانى را بيرون آورده گشود و مطالعه كرد . آن نامه‌اى بود از افلاطون حكيم گرفته بود كه : هرگاه مرزوبوم ختا را مسخّر كنى بر [ اين ] پرنيان نظر كن ، هرچه در او نوشته باشد ، عمل كن . نوشته بود كه اين وصيّت‌نامه از من كه افلاطون حكيمم بر تو اى اسكندر ! هرگاه به اقبال بلند و بخت ارجمند ، الگهء ختا را مسخّر كنى و خواهى كه متوجّه بيابان قضا و قدر شوى ، بدان كه هزار فرسخ راه است كه همه‌جا بيابان است و بايد كه هفت هزار طبل و نفير با خود برداشته باشى . چون قدم در بيابان نهى ، بايد بفرمايى كه شروع در نواختن آن كنند و نفسى باز ندارند ؛ كه اگر صداى طبل و نفير را باز دارند ، از صداى كرهء اثير پردهء گوش دلاوران بدر رود . آب و آذوقه به قدر كفاف لشكر تو بايد بردارى كه در آن بيابان اسرار چند بر تو خواهد كشف شد و نظر يا بى « 2 » و مرتبهء تو زيادتر شود ، و السّلام .

--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . نظر يافتن : مورد توجّه خاص از عالم غيب بودن .