منوچهر خان حكيم
7
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
حاضر شدند . شاه تركان گفت كه : اى دانايان و اى عالمان ! شنيدهام كه در اين ولا « 1 » اسكندر متوجّه تركستان شده است ، شما در رمل و اسطرلاب نظر كرده ، طالع مرا با اسكندر مشاهده نماييد و ببينيد كه اسكندر داخل تركستان مىتواند شد و قدرت برابرى كردن با من دارد يا نه ؟ پس ، حكيمان در رمل نظر كردند ، بعد از تفكّر بسيار سر برآوردند و گفتند : شهريارا ! اسكندر ، شهر ختا را هم مسخّر خواهد نمود و شما را هم محكوم حكم خود خواهد كرد . سبكتكين به آن غرورى كه نمرود را به ياد عبوديّت در نمىآورد ، نهيب داد به جلّاد تا بيست نفر از منجّمان را گردن زدند . سعد و سعيد گفتند : شهريارا ! كشتن اين بيچارگان چه نفع دارد ؟ تدبير به كار دشمن بايد كرد و اطراف و جوانب فرستاد و دلاوران نامى را طلب كردن ، كه چون اسكندر در اين حوالى رسد ، مستعدّ « 2 » حرب باشى . سبكتكين اين سخن را به سمع رضا پسنديد . اشارت كرد تا پير تقرير به دلاوران اطراف ، نامه به قلم درآورد و نخست نامهاى نزد شمّامه و دمّامهء جادو درآورد و از ايشان يارى طلبيد و نامهاى به دشت قبچاق فرستاد و از قراخان قبچاقى مدد طلبيد و نامهاى ديگر به طرف سمرقند به نزد كوش ابن كوش كه او را سگدندان كوش گفتند و از او مدد خواست ، و نامهء ديگر به خدمت جمشيد خاورى فرستاد و نامهء ديگر به خوارزم نوشت به نزد طهماسب خجندى و از او مدد خواست . القصّه ، دلاوران تركستان را كه اكثر اسامى ايشان را كه بدين كتاب مذكور شد [ احضار كرد ] . پس از تمهيد اين استعداد ، سعد و سعيد را سردار لشكر خود گردانيد و سالارانى كه در پايتخت او بودند مثل آيين خان و قراكسكنى و بهادر را به سى هزار كس فرمود اى دلاوران ! اكنون در كار خود مردانه باشيد و اين لشكر را برداشته در سر پل عقيقنگار ، در كنار مرغاب برسانيد ؛ و چندان اسكندر را نگه مىداريد كه تا اين لشكرى را كه نامه فرستادهام ، جمع شوند . آنگاه خود سوار شده ، از شهر بيرون آيم با لشكر گران و حلقهاى در گوش اسكندر كشم كه عبرت پادشاهان ديگر شود . القصّه ، سعد و سعيد با سى هزار كس ، متوجّه پل عقيقنگار شدند . چون به كنار پل
--> ( 1 ) . ولا : نزديكى . ( 2 ) . مستعدّ : آماده .