منوچهر خان حكيم

249

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

نيز از جاى درآمدند ، هنگامهء خون‌ريزى گرم شد . امّا اسكندر به هر جانب كه رو مىنهاد ، از دست راست و از دست چپ لشكر قبطال را از پا در مىانداخت . حكيم ارسطو اسطرلاب را ديد در برابر نهاده و ساعت فتحى را بديد ، تا وقت آن شد روى به طرف اسكندر كرد و خود را به نزد او رسانيد و گفت : اى بلند اقبال ! در اين وقت فتح نصرت تو است . شهريار عالى مانند درياى جوشان به جوش درآمده ، مركب را برانگيخت و خود را به علمدار رسانيد ، او را با علم به چهار پاره كرد . چون علامت روسيان بر طرف شد ، شكست در ميان ايشان افتاد . قبطال چون آن حال را ديد ، اشاره كرد تا مركب او را كشيدند ؛ بر او سوار شده خواست كه بدر رود . اسكندر از آن حال مطلّع گرديد ، مركب از عقب او تاخته نعره‌اى كشيد كه : اى حرامزاده ! كى گذارم كه از اين معركه به سلامت بدر روى ؛ خود را به دو رسانيده كمند را به جانب او انداخت . چند حلقهء كمند بر يال و بال او بند شده از مركبش فرو كشيد كه مهتر دوران حاضر بود و دست و گردن او را محكم بست . القصّه ، تا آخرهاى روز آن دو لشكر تيغ بر هم مىزدند . راوى گويد كه در آن معركه شش هزار روسى گرفتار شدند و بيست هزار كس كشته گرديدند ؛ بقيهء ديگر پراكنده و گريخته ، روى به جانب مكان خود نهادند و چندان مال و اسباب به دست ملازمان اسلام درآمد كه حساب او در دفتر ده مستوفى نمىگنجيد . چون فتحى رو نمود ، اسكندر از مركب فرود آمده ، سجدهء شكر به جاآورد و بعد از آن فرمود ( 159 ) تا آن مال را بر در بارگاه بر بالاى هم ريختند و تمام آن را به لشكر خود قسمت كرد . چون خاطر او از وادى آن جماعت آسوده شده ، به بزم و عشرت مشغول شدند و پادشاهان و شهرياران و دلاوران در آن بارگاه قرار گرفتند و بيابانييى را از مردم آن ديار طلب نمودند . چون درآمد ، در برابر اسكندر سجده كرد . اسكندر بر سراپاى آن وحشى صفت نظر كرده تماشاى قدرت ايزدى را مشاهده كرد و به عبرت بسى سر جنبانيد و سيم و زر بسيار به دو ارزانى داشت ؛ ليكن او قبول نكرد و گفت : اى شهريار ! بيابانى را به زر و سيم چه احتياج است ؛ سر گوسفندى را در نزد اسكندر انداخت ، يعنى كه : مرا