منوچهر خان حكيم

247

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

و تازيانه بر كفل مركب زده از قوّت بازو طرطوس را در عرصهء ميدان كشانيد ؛ او را چنان كشان بر صف سپاه خود برد كه از خرّمى آن مقدّمه دلاوران اردو دنبال‌هاى لجام بر طبل بازهاى مرصّع آشنا مىكردند و سرهنگان باد در سفيد مهره‌هاى عيّارى مىكردند و شقّه‌هاى علم را به جلوه درآوردند و نقاره‌خانه را فرو كوفتند و غريو از لشكر منصور بر فلك رسيد . القصّه ، كه خسرو كامكار طرطوس را استوار بسته به زندان فرستاد . قبطال را از مشاهدهء آن حال ، آه از نهاد برآمد . چون شب به سر درآمد ، اسكندر با سالاران در بارگاه قرار گرفتند و بزم عشرت بر آراستند . آنگاه فرمود تا طرطوس را در زير بند گران در بارگاه آوردند . از بس كه در هنگام ميدان اسكندر او را كشانيده بود ، سر او بر سنگ خارا خورده بود ، درهم شكسته بود . چون او را در نزد اسكندرآوردند شروع در عجز و زارى كرد . اسكندر را بر او رحم آمد و دل بسوخت ، امر كرد تا بند از يال و بال او برداشتند و او را رها كردند و به عزّت و نرمى او را نشانيدند و خوردنى لذيذ بسيار خوب از براى او آوردند و به دو دادند ؛ آنگه مى ناب به دو دادند . چون سرش از بادهء ناب گرم شد ، مانند سايه در پاى تخت اسكندر بر زمين نشست و بعد از لحظه‌اى سراسيمه از بارگاه بيرون دويد . اسكندر از آن حال متحير شده ، بزرگان از آن وادى در گفتگو افتادند و هركدام حرفى مىگفتند و اسكندر گوش به سخن ايشان نمىكرد . يكى مىگفت كه اى شهريار ! اين عادى صحرايى چون خود را خلاص كرده ديد ، باز روى به صحرا نهاد . ديگرى گفت كه چون مى ناب در او كار كرد ، راه منزل خود گرفته بدر رفت . القصّه ، هركدام حرفى مىگفتند ، اسكندر مىشنيد هيچ جواب نمىگفت . در فكر بود كه آيا اين فلك شعبده‌باز از پس اين پردهء نيلگون چه صورت خواهد نمود . چون دو ساعت از آن مقدّمه گذشت ، ديدند كه آن فيل مست ، كمرگاه زيبا عروسى را گرفته قدم به درون بارگاه نهاد و آن نازنين صنم را با ادب تمام در پاى تخت اسكندر بر زمين نشانيد و در برابرش زمين ادب را بر لب عبوديت بوسيد و باز بيرون دويد . اسكندر از آن حال تعجب نمود . امّا آن نازنين از شرم آستين در پيش رو گرفته بود . اسكندر چون