منوچهر خان حكيم
244
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
رفت ؛ بعد از تلاش بسيار كشته شد . مختصر « 1 » كلام ، تا وقت ظهر ، فرطوس نه نفر از غلامان اسكندر را شربت شهادت چشانيد . قورچى باشى اسكندر ، تمخال خان يل در برابر اسكندر سر فرود آورد ، [ در ] غضب شده به ميدان آمد و نعرهاى از جگر بركشيد كه : اى ناپاك حرامزاده ! خوش دست دراز كردهاى ، به خاطرت مىرسد كه هنرى دارم ؛ همين لحظه ترا به خاك تيره برابر مىكنم . اما چون چشم آن ( 155 ) حرامزاده بر تمخال افتاد ، از ترس او بند از بندش به لرزه درآمد . دانست كه با او برنمىتواند آمدن ؛ روى برگردانيد كه به هزيمت رود كه تمخال خان چون شير نر سر درپى او نهاد و نيزه را از بناگوش مركب بيرون كرده ، بانگ بر او زد كه : اى كافر ! كى گذارم كه از اين ميدان بيرون روى . خود را به دو رسانيد و نيزه را چنان بر پشت او زد كه سر سنان از نافش بيرون آمد . آن كافر از پشت مركب در افتاده جان را به مالك دوزخ سپرد . از خويشان قبطال دلاورى كوپال نام به ميدان آمد ، او هم جان سپرد . تا آخر روز تمخال خان دلاور هشت نفر روسى را داخل دوزخ كرد . قبطال از مشاهدهء آن حال بيقرار شده ، نهيب داد تا صندوق سلاح مرا حاضر كنيد . پس آن ملعون مسلّح شده به ميدان تمخال آمده به تلاش كوشيدند . تا وقت شام كه از هيچكدام صورت فتحى رو ننمود و شب به سر دست درآمد ، هردو دست از همديگر برگرفته به آرامگاه رفتند . چون روز ديگر شد ، صفها راست كردند . از لشكر قبطال يكى بيرون آمد طرطوس نام ؛ ولى بىاسلحه بود ، همينيك شمشير در دست داشت كه با آن مبارزان را از پاى درآوردى ؛ چنانكه در هنگام كارزار هيچ حربه بر بدن او كار نكردى . هركس را گرفتى سرش را كنده به دور انداختى و گاهى پاى مبارزان را گرفته ، كندى . القصّه ، كه آن روز آن روسى سى نفر از مسلمانان را سر و پا كنده تا آنكه دلاورى از اهل شيروان به نام بهرام بيرون آمده ، مرخص شده ، به ميدان آمد با او به تلاش درآمد . آن حرامزاده دست دراز كرده ، بهرام را گرفت و از خانهء زين در ربوده تنش را در زير ران گرفته به اندازى « 2 » سر او را گرفته به دور انداخت كه آه از نهاد اسكندر برآمد . شب به سر دست درآمد ، آن شب را
--> ( 1 ) . اصل : مقتصر . ( 2 ) . انداز : شيوه ، ادا ، قصد ، برجستن .