منوچهر خان حكيم
237
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
بسته چندان كه شدّاد تكليف نمود كه بنشين ، ديلم قبول نكرد و شدّاد او را تحسين بسيار كرد . القصّه ، تا شب به سر دست درآمد ، ديلم بفرمود تا هر طعامى كه در مجلس آورند همه را به داروى بيهوشى ملوّث كردند . چون خوان آوردند ، شدّاد با بزرگان خود از آن طعام خوردند ، تمام بيهوش شده ، سر را به جاى پا نهادند . ديلم نهيب داد تا ملازمان او دست و گردن ايشان را محكم بستند . بعد از آن آهنگران را فرمان داد تا بند گران بر يال و بال شدّاد نهادند . لشكر شدّاد خبردار شده ، چون ديدند كه از دست آن ظالم بىمروت خلاص شدهاند ، همه مسرور شدند كه حق بر مركز قرار گرفت ، همان بر ديلم شاه فرود آمد . ديلم شاه ايشان را به مسلمانى تكليف كرده ، تمام به اعتقاد درست مسلمان شدند . چون خبر شهزاده فريدون را به ديلم دادند ، او فرمود تا در دم شهزاده و نسيم را از بند گران خلاص كردند . بعد از آن احوالات خود را تمام به عرض شهزاده رسانيد و گفت كه : چون ديدم كه با او حرب برنمىآيم ، او را به مكر گرفتم و شما را خلاص كردم . شهزاده فريدون ديلم شاه را نوازش بسيار كرد . چون روز شد ، شهزاده فرمود تا شدّاد را به معرض خطاب آوردند . پس روى به جانب شدّاد كرد و گفت : اى حرامزاده ! اسكندر با تو چه بد كرده بود كه تو لشكر كشيدى به مدد دشمنان او آمدى ؟ چون آن بلند اقبال بر اعدا مظفّر شد تو گريخته بر سر كوه برآمدى ؛ باز او تو را آدم شمرده ، نامه به جانب تو فرستاد ، تا با من به آن نوع حرف زدى و دارو به خورد من دادى . مرا گرفتى و بستى ، در كشتى نشانده مىخواستى كه به جانب زنگبار برى . ديدى كه خداى ما چه كرد ؟ چاهى كه تو از براى من كنده بودى خودت در او افتادى . چنين است كه گفتهاند : براى ديگرى كندى تو چاهى * فتادى عاقبت خود در ميانش شدّاد شروع در چابلوسى و مكّارى كرده ، گفت : اى شهريار ! مىدانم كه آنكه گفتى حق و درست است . اقرار مىكنم كه خداى شما بر حق است ؛ باوجود آنكه تو را گرفتم در اين قسم لشكرى داشتم ، چگونه مرا در دست تو گرفتار كرد ! الحال بفرماييد كه بند از