منوچهر خان حكيم

227

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

[ آمدن شهزاده شاهرخ به نزد اسكندر ] اما چون شاه هفت كشور را چنان فتحى رو نمود ، روى به دلاوران خود كرد و گفت كه : اگر مردم ختا باز ديگر حصارى شوند ، باز كار بر ما دشوار خواهد شد . آتش‌افروز به درون آمده ، دعا گفت و خبر فتح فريدون را به خدمت او عرض كرد كه شهر ختا را مسخّر كرده است . اسكندر مسرور شد . در آن اثنا ملازمان سرخپوش جزاير را آورده به ملازمان شهريار سپردند . اسكندر ايشان را نوازش بسيار كرد و از آوردن صلصال و جزاير شاد و خرم شد ، فرمود ايشان را به بندخانه برند و خود به بزم و عشرت مشغول شد . در آن اثنا حاجبى آمد به عرض همايون رسانيد كه : اينك پيادهء بگده‌دار با پيشكش بسيار آمده بر در بارگاه ايستاده است و مىخواهد به پابوس برسد . اسكندر اشاره كرد پياده درآمد و آنچه آورده بود به نظر پادشاه گذرانيد . اسكندر او را نوازش نمود و گفت : اى آزادمرد ! در ميدان مبارزات پهلوانى و داد مردى و مردانگى به ما مددهاى نمودار رسانيدى ، الحال از اين بيشتر خود را نهفته مدار و نام و نشان خود با ما بگو . آن پيادهء دلاور زبان گشود و گفت : اى شاه هفت كشور ! بدان كه بنده پادشاه‌زادهء ملك ختايم و مرا شاهرخ ختايى مىگويند . پدر مرا غمهور شاه مىگفتند . پادشاهى بود با عدل‌وداد و سخاوت . نوازش شيوهء جبلّى « 1 » او بود . چون صلصال بد فعال از قوت سحر دمّامه و شمّامه خروج كرد ، پدرم از ترس او تاج و تخت و ملك خود را گذاشته به دهى رفت كه خود مالك بود و او را غمهوريّه نام است . در آنجا دختر رئيس را خواسته و از ترس صلصال منزوى شده ، هرگز بيرون نمىآمد تا آنكه خداى - عزّ و جلّ - بنده را از آن دختر ارزانى او داشته . القصه ، پدرم و بنده از ترس و ستم صلصال در آن ده بوديم ، با پسران روستا به سر مىبرديم تا وقتى كه به منزل رشد رسيدم ، ذوق عيّارى در سرم افتاد . در اين مدت چند نفر ( 144 ) پياده به هم رسانيدم و همه را مسلمان كردم تا آنكه شبى حضرت عيسى ( ع ) را در خواب ديدم و در دست او مسلمان شدم . او مرا گفت كه : اى شهرخ ! چندى صبر كن كه آقاى تو حضرت اسكندر است و او پادشاهى ختا را باز به تو خواهد

--> ( 1 ) . جبلّى : نهادى و سرشتى .