منوچهر خان حكيم
226
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اما جزاير چون سر پالهنگ خود در دست طفلى ديد ، فروكشيده از دست او گرفت به مانند شتر لوك « 1 » متوجّه لشكر خود شد . اسكندر چون آن حال را مشاهده كرد نهيب داد كه : اى دلاوران ! مگذاريد كه آن ناپاك به صف لشكر خود رود . امّا آن پيادهء خوردسال چون ديد كه سر پالهنگ از دست داده است ، از پى جزاير روان بود ؛ ناگاه جلدى كرد تا چهل قدم ديگر مانده بود كه به جزاير رسد جستن كرده خود را بر گردن او گرفت و جوالدوزى را با ريسمان از جلبندى بيرون آورده ، در ميان بينى او گذرانيد و آن عادى « 2 » را مهار كرد و سر مهار را به طريق ( 143 ) عنان مركب به دست گرفت . چون جزاير حال را بدان منوال ديد ، عاجز شده فرمانبردار گرديد و هر طرف كه آن پياده اشاره مىكرد ، او مىدويد . غرض بدين نوع او را به صف سپاه خود رسانيد . امّا آن مغلوبه در كار بود كه بازگرد شد نقابدار سبزپوش رسيد ، با لشكر خود را بدان جماعت زده مغلوبهء سلطانى « 3 » شد . در اثناى حال ، سبزپوش دلاور شخصى را ديد كه به بالاى تخت فيل نشسته و مردم ختا را به حرب تحريض مىدهد . سبزپوش دلاور چون تاج شاهى بر سر آن كافر ديد ، دانست كه آن صلصال خان است ؛ خود را به نزديك او رسانيد و او را از بالاى آن تخت درربود و بر زمين زد . عياران پيشآمده دست و گردنش را بسته ، شهزاده فريدون خود را به علمدار رسانيده او را با علم قلم زد . چون رايت صلصال بر طرف شد ، شكست در لشكر ختا افتاد . اما شدّاد زنگى مردم خود را برداشته ، كوهى بر يك جانب آن دشت واقع بود ؛ بر فوق آن كوه رفت . چون شام شد ، شهزاده فريدون خود را در ميان شهر ختا انداخت ، در فضاى وسيع ايستاد . هركه از مردم اسكندر به درون مىآمد ، شهزاده لجام مرصّع با طبل آشنا مىكرد ، ايشان مىفهميدند كه شهزاده در كجا ايستاده است ؛ مىآمدند بر دور او مىايستادند . وقتى كه صبح شد ، فريدون با سالاران شهر ختا را مسخّر كرده بود .
--> ( 1 ) . شتر لوك : در اينجا به معنى نر . ( 2 ) . عادى : منسوب به قبيلهء عاد ، كافر . ( 3 ) . مغلوبه سلطانى : جنگ مغلوبهاى كه سلطان هم در آن شركت دارد و دو لشكر درهم مىريزند .