منوچهر خان حكيم

225

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

لشكر ديدند از هوا گل‌هاى الوان سبز و زرد و بنفش و كبود و سياه و سفيد نمودار شد . شهزاده عبد الحميد رسيد با لشكر خلخال ديو و اموال و اسباب طلسم گلريز . اسكندر با سالاران از آمدن شهزاده خرّم شدند و به يك بار تمام نقّاره‌ها را از براى بشارت فرو كوفتند . شهزاده عبد الحميد به پابوس جدّ بزرگوار خود مشرّف شده ، خلخال ديو هم پابوس نمود . اسكندر از شهزاده احوال پرسيد . شهزاده مقدّمات خلخال و شكستن طلسم و احوالات را مشروحا به عرض شهريار رسانيد و شاخ زرّين‌تن را بيرون آورد تا اندكى او را صلايه كرده « 1 » بر زخم سالاران ريختند كه از شمشير صلصال زخم خورده بود كه جراحت‌هاى ايشان به شد . اما جزاير لحظه‌اى در ميدان ايستاد و مبارز طلبيد ، هيچ‌كس به جنگ او نپرداخت . جزاير بازگرديده به بارگاه خود رفت . چون شب به سر دست درآمد ، هردو لشكر طبل جنگ زدند . چون صبح شد ، خداپرستان از كار خدا فارغ شدند و در برابر كافران صف آراستند . باز جزاير به ميدان آمد و نعره‌اى كشيد و مبارز خواست . شهزادهء دلاور ، عبد الحميد از جد بزرگوار خود رخصت حاصل نموده عزم ميدان كرد كه از دامن دشت گرد شد ، نقابدار سرخپوش رسيد با چهار هزار كس ، همه سرخپوش . نقابدار لشكر خود را بر يك جانب بازداشت و خود در ميدان رفته ، سر راه بر جزاير گرفت و با يكديگر به تلاش درآمدند . جزاير ارّهء پشت نهنگ را از پشت مركب درربود و به جانب سرخپوش انداخت . نقابدار سر دست او را گرفته ، ارّه را از دست آن سگ گرفت و بر يك جانب انداخت و سر پنجهء دلاورى را يازيده ، كمر زنجير او را گرفته از صدر زين در ربود و بر زمين زد ؛ جستن كرده خود را بر روى سينهء او گرفت ، دست و گردن او را محكم بربست . چون صلصال آن حال را مشاهده كرد ، نهيب به زنگيان و ختائيان داد كه يك بار از جاى درآمدند . نقابدار ، دست و گردن جزاير را بسته و پالهنگ در گردنش انداخت و سر پالهنگ را به دست پيادهء خود داد كه لشكر كفّار رسيدند و حمله‌ور شدند . اسكندر نيز اشاره كرد تا سالاران به هواى نقابدار از جا درآمدند و مغلوبه در پيوست .

--> ( 1 ) . صلايه : ساييده .