منوچهر خان حكيم

223

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

اسكندر ! بدان كه منم حضرت سليمان كه اين طلسم را به نام تو بسته‌ام ؛ بدان كه مال و اموال بىنهايت در اين طلسم بر سبيل هديه از براى تو گذاشته‌ام ، او را برداشته در مصاف خود خرج كن . پس از اتمام اين سخنان ، از نظر عبد الحميد غايب شد . در آن اثنا شهزادهء دلاور ديد كه آن باغ و كوچه‌ها ناپديد شد و بيابانى را ديد كه نهايت آن پيدا نبود . در آن بين آن كبوتر در رسيد و گفت : اى دلاور ! ديگر كارى در اين طلسم نمانده است بيا تا تو را به خزانهء اين طلسم برم . پس شهزاده را برداشته به درون عمارتى آورد كه به طريق قلعه ساخته بودند و آن پريزاد به درون آن عمارت بود . پس شهزاده حجره‌هاى چندى ديد و در هر حجره را كه مىگشود از او طلا و نقره و ظروف زرّين و سلاح جنگ از تيغ و سپر و زره و كلاه قوت و گرز و كمان و تير و نيزه و ساير سلاح مبارزان و فرش و فروش قيمتى بىحدّ نهايت در آن حجره به نظر درآورده ؛ پس روى به جانب آن پريزاد كرده گفت : اى نازنين ! اين همه زحمت كشيدم طلسم را درهم شكستم و تو را از قيد جادو خلاص كردم . اكنون مىخواهم كه سخن مرا بشنوى و در رضاى من باشى كه تو را به زنى به خلخال ديو دهم . آن نازنين كه اسمش سيماپرى بود ، سر رضا در پيش انداخت . پس شهزاده از آن عمارت با آن نازنين بيرون آمد و خلخال ديو را ديد كه ايستاده است . چون چشم خلخال بر جمال سيماپرى افتاد ، از غايت خوشحالى نزديك بود كه جان بدهد . پس شهزاده ، دختر [ پادشاه جن ] ليلة القدر جنّى را به خلخال ديو ارزانى داشت و خلخال كلمهء طيبه گفته از سر صدق و اخلاص مسلمان شد و پاى عبد الحميد را بوسيده ، حلقهء غلامى او را در گوش كرد . اما زرين تن حرامزاده از پنهانى عبد الحميد در نزد خلخال آمد و گفت : اى پهلوان ! تو را عار نيامد كه با اين يال و كوپال بىآنكه اين آدميزاد تو را به قوّت بازو بگيرد ، تو اطاعت او اختيار كنى ؟ واقع عارت نيامد ؟ ! خلخال گفت : اى زرّين تن ! شهزاده در حق من مردى كرده و چنين طلسم را شكسته و مطلوب مرا كه مدت پنج سال است كه در فراق بودم ، به دست من داد ، من هم شرط و اقرار كردم ، چون « 1 » خلاف آن نمايم ؟ ! پس تا من زنده‌ام از

--> ( 1 ) . چون : چگونه .