منوچهر خان حكيم
222
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
خلاص نخواهى شد ؛ البته نار را بر ديوار زن و باغبان را بكش . چون شهزاده مطلع شد آن نار را بر زمين زده به قوت تمام كه خرد « 1 » شد . تيغ از نيام كشيده چون باغبان آن حال را مشاهده نمود خواست كه بگريزد كه شاهزاهء نامدار قدم پيشنهاده و تيغ را چنان بر كتف باغبان زد كه حمايلوار از زير بغلش بدر رفت كه به يك بار ، سى چهل هزار كلاغ به فرياد درآمدند . شهزاده ديد كه مانند برگ درختان ، گويا ديو باريده باشد ؛ پنجاه شصت هزار ديو قوى هيكل را ديد كه در ميان باغ پر شده حمله بر شهزاده آوردند ، با حربههاى عظيم . پس آن دلاور يكّه و تنها با تيغ آبدار آتشبار در ميان ايشان افتاد . اما هر ديو را كه مىكشت ، از هر قطرهء خون آن باز ديوى به همان شكل به هم مىرسيد و حمله بر شهزاده مىكرد . القصّه ، كه شهزاده چندان از ديوان كشت كه بازويش از شدت تيغ زدن باز ماند و ديوان هجومآور شدند كه روى آن دشت پر از ديوان شد و كار بر شهزاده دلاور تنگ گرديد و به درگاه آفريدگار شروع در مناجات كرد بدين مضمون : خداوندا ! تويى بر بنده غمخوار * مرا از لطف پاك خويش درياب مرا فارغ نما زين رنج و آزار * كه بيش از اين ندارم طاقت و تاب كه ناگاه از روى آسمان تا به ساق عرش نور تطق « 2 » بسته بود و تختى از روى هوا نمايان شد و شهريارى بر فراز آن نشسته و چون آن شهريار رسيد ، نهيب بر آن درياى ديوان داد كه : اى بىدولتان ! من به شما نشان داده بودم كه هركه بدين نوع آيد ، يقين دانيد كه افسوس جادو را كشته است و هركه او را بكشد ، بدانيد كه او طلسم را شكسته است و شما را بايد به او اطاعت كنيد . [ مسلمان شدن خلخال ديو و ازدواج او با سيما پرى ] اما چون ديوان آن شهريار را ديدند و نهيب از او شنيدند ، همه حربهها را انداخته بدر رفتند . پس شهزاده پيش رفته سر به پاى آن شهريار نهاد و گفت كه : اى عاليمقدار ! شما كيستيد كه در چنين وقتى به مدد اين بندهء ضعيف رسيدى ؟ ( 141 ) گفت : اى نبيرهء
--> ( 1 ) . اصل : خورد . ( 2 ) . تطق : سراپرده و خيمه .