منوچهر خان حكيم

221

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

اما راوى گويد كه آن كبوتر در بزرگى يك الاغى بود . حاصل كلام ، آن كبوتر بر روى فلك بلند شد و چندان اوج گرفت كه دنبالهء عالم به نظر شهزاده به مانند سپرى مىنمود . پس از آن جانب روى به نشيب نهاد و شهزاده را در پايهء ميلى به زمين گذاشت . باز به منقار بر زمين چيزى نوشت . شهزاده مطالعه نمود ، نوشته بود : الحال پيش مىبايد رفت و اين ميل را بغل زده از جاى بركنى ، بعد از آن در سردابه‌اى نمودار مىشود ؛ به درون رو تا لوح طلسم را بردارى و هرچه در آن نوشته است عمل كرده ، اين طلسم را درهم شكنى . پس شهزاده پيش رفته بغل گشود و آن ميل را بغل زده ، از جايش بركنده بر يك جانب انداخت و نظر كرد در سردابه را ديد . قدم به درون آن زيرزمين نهاد و ديد كه كرسى زرنگار در ميان سردابه نهاده‌اند و صندوقى را در سقف آن مقام به زنجير زر آويخته‌اند . شهزاده آن صندوق را گشوده ، لوحى بيرون آورد و نظر كرد در آنجا نقش كرده بود كه : دلاور نامدار كه افسوس جادو را بكشد و آن كبوتر او را به در سردابه آورد و آن لوح را بردارد و اژدهايى كه سر راه بر او بگيرد ، بايد آن دلاور نترسد و جستن كرده خود را در دهان اژدها ( 140 ) اندازد ، كار او بر مراد است . شهزاده لوح را در بغل گذاشته و از خداى عالم يارى خواسته ، جستن كرده خود را در دهان اژدها انداخت . بعد از لحظه‌اى چشم گشود خود را در ميان كوچه باغى ديد . در آن كوچه باغ روان شد برفت تا آنكه به در باغ رسيد كه درّ دولمندانه آويخته بودند و پيشگاهى در سر در ساخته بودند كه تمام سقف و جدار به طلا و لاجورد نقش كرده بودند . شهزاده بر در آن باغ ايستاده تماشاى آن نقش مىكرد ، ديد كه در باغ گشوده شد و شخصى مانند باغبان بيلى بر گردن گرفته و نارى در دست از آن باغ بيرون آمد و گفت : خوش آمدى اى دلاور نامدار ! لحظه‌اى به درون اين باغ در آى و سيرى بكن . آن نار را به دست شهزاده داده گفت : اى جوان ! اين نار را بشكن ببين كه چقدر لطافت دارد . شهزاده رفت كه دندان بر آن نار زند . باز به خاطرش آمد كه اين طلسم است مبادا كه اين را بخورى و در اين طلسم بمانى ! پس لوح را از بغل بيرون آورده نظر كرد ديد كه نوشته است كه چون باغبان از باغ بيرون آيد و نار را به دست تو دهد ، زنهار كه دندان بر آن نار نرسانى كه تا قيامت از آنجا