منوچهر خان حكيم
220
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اين چه باشد كه همچون تو نازنينى را حرم خود كنم ، مجلس را خلوت كن تا لحظهاى از باغ وصال تو گل اميد بچينم . افسوس شاد شده ، شاگردان را به ايوان ديگر فرستاد و خلوت كرد . شهزاده دست در گردن جادو كرد و جادو خود را به دو داد . آن شهزاده در روى سينهء او خوابيده ، حلق او را گرفت چندان نگه داشت كه جان از قالب او بيرون رفت . شاگردان كه در آن ايوان بودند ، يك بار ديدند كه ديوار به لرزه درآمده ، با خود گفتند : همانا كه آن جوان بلايى بر سر بانوى ما آورده باشد . آنگه ديدند كه شهزاده از قصر بيرون آمد ( 139 ) ساحران برخاسته به درون آمدند ، افسوس جادو را مرده ديدند . در آن اثنا [ در ] قصر زلزلهاى نشست [ كه ] دو ساعت عظيم گردى به ظهور آمد ؛ چنان كه چشم به چشم كار نمىكرد . بعد از لحظهاى كه آن فرونشست ، ساحران نعرهاى كشيدند كه : اى آدميزاد خيرهسر ! از كجا آمدى و بانوى ما را كشتى ؟ كى گذاريم به سلامت بدر روى ؟ و بر شهزاده به صورتهاى عجيب و غريب حمله مىكردند . شهزاده تيغ آبدار از غلاف كشيده ، در ميان ايشان افتاد . در اندك زمانى ايشان را شكست داده هر كدام از طرفى بدر رفتند . بعد از آن شهزاده نظر كرد هيچ اثرى از آثار آن قصر نديد ؛ همين « 1 » درختى را ديد كه آن پريزاد در پاى آن نشسته بود . عبد الحميد نزديك آن دختر رفت و قرار گرفت و گفت : اى بانو ! مىگفتى كه سررشتهء اين طلسم به دست اين جادو است ، اكنون او را كشتم ديگر بگو چه مىبايد كرد ؟ آن پريزاد گفت : من روزى در نزد آن جادو بودم ، دماغ چاقى داشت ؛ گفتم كه اى بانو ! آيا اين طلسم را مىتوان شكست ؟ او گفت كه خاموش شو كه تا من كشته نشوم اين طلسم گشاده نمىشود . گفتم اى بانو ! اگر تو كشته شوى اين طلسم شكسته مىشود و ديگر كارى در اين نمىماند . او گفت : در آن وقت كه من كشته شوم كبوتر سبزى خواهد آمد و گفت كه چه بايد كرد . ايشان در اين سخن بودند كه آن كبوتر سبز رسيد و در پيش شاهزاده بر زمين نشست و به منقار چيزى نوشت بر زمين . چون شهزاده مطالعه كرد نوشته بود كه : اى جوان ! مبارك باد به تو شكستن اين طلسم گلريز ، بيا بر گردن من بنشين تا تو را به موضعى برم كه اين طلسم را خرد « 2 » و درهم شكنى . پس شهزاده پيش رفته بر گردن آن كبوتر نشست .
--> ( 1 ) . همين : فقط . ( 2 ) . اصل : خورد .