منوچهر خان حكيم
210
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
هزاردستان خلاص شدهايم در اين قصر از گرسنگى هلاك شويم . بانو گفت كه : تو از وادى طالع و بخت خود خاطرجمع باش كه اقبال عالى شما را مدد خواهد كرد و از اين انديشه فارغ خواهيد بود . [ آمدن سرخاب به نزد اسكندر ] پس مدّت سه روز ، اسكندر و بانو در آنجا مىگرديدند و از غايت گرسنگى زور و قوّت از آن دو نامدار رفته بود . چون روز چهارم شد از قضا سرخاب ديو از ملك فرنگ به قصد ملاقات سعدان ديوزاده مىرفت . چون به حوالى هزار طاق رسيد ، با خود انديشيد كه چون بدينجا رسيديم سير خلوتسراى حضرت سليمان بكنيم ، خالى از صفايى نخواهد بود . القصّه ، سرخاب ديو در پيشگاه آن قصر آمد و در پهلوى اسكندر و بانو به زمين آمد . نظر كرد اسكندر را ديد ، حيران شده پيش رفت و پاى آن شهريار را بوسيد . بانو گفت : اى شهريار ! اينك وسيلهء خلاصى ما شده است . پس اسكندر سرخاب را نوازش بسيار كرد و گفت : اى سرخاب ! چگونه بدين ( 132 ) ولايت افتادى ؟ سرخاب گفت : اى شهريار ! شوق ملاقات شهزاده سعدان بنده را در اينجاآورد . چون به حوالى اين عمارت آمدم ، به خاطرم رسيد كه خلوتخانهء حضرت سليمان را تماشا كنم ، آمدم شما را ديدم . آنگه گفت : اى شهريار ! شما چگونه بدينجا افتاديد ؟ اسكندر آنچه بر سرش گذشته بود از براى سرخاب نقل كرد و گفت : همانا وسيلهء خلاصى ما بود . پس سرخاب اسكندر را بر گردن گرفته به زير آورد . از قضا در پاى آن قصر حوضى بود . اسكندر را در كنار آن حوض نشانيد و متوجّه قصر شده بانو را به زير آورد . چون سه روز بود كه اسكندر آب نياشاميده بود ، آبى در غايت صافى و خوشگوارى در آن حوض ديد . ميل آب كرد ، خم شد كه مشتى آب گرفته بياشاميد كه دستى پيدا شده گريبان اسكندر را چسبيد . آن اكوان ديو بود ، مىخواست كه اسكندر را ربوده به دست هزاردستان ديو دهد . امّا شاه عدوبند آن دست را چون ديد ، كه بند آن دست را گرفته فرو كشيد به نوعى كه آن ديو در برابرش