منوچهر خان حكيم

3

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

آهوان تير نيفكند ، و اشاره كرد تا خيمهء عبادت بر سر پا كردند و وضو تجديد نموده به عبادت پادشاه شاه و گدا مشغول گرديد . غرض ، دو شبانه روز در عبادت قيام داشت . پس روز سيّم ، اسكندر را سنه‌اى « 1 » دست داد كه در عالم سنه ديد تختى از روى هوا فرود آمد و شهريار نورانى بر فراز آن تخت قرار داشت و آن تخت را در برابر اسكندر بر زمين نهادند ، و آن شهريار با اسكندر متكلّم گرديد و گفت : اى شمع عالم ! آزرده مباش كه از پروردگار عالم ، خدمت بزرگتر به تو رجوع خواهد شد و تو همه را به تقديم خواهى رسانيد ، و از اعادى « 2 » ضررى به وجود تو نخواهد رسيد . اسكندر گفت : اى شهريار ! تو كيستى كه به اين حالت با بنده متكلّم مىشوى ، كه بر شما ظاهر است كه چهل سرهنگ نامى بنده به صورت آهو شدند و سعد و سعيد ، مرا در اينجاآورده سرگردان كرده‌اند و در اين كار چاره‌اى نمىدانم . پس آن شهريار گفت كه : منم حضرت سليمان . آمدم تا تو را از اين قضيه مددى نمايم . اى اسكندر ! برخيز به كنار آن چشمه رو كه سعد و سعيد تو را آورده‌اند و گريخته . چون به كنار چشمه رسى بفرما تا اردو كوچ كنند و چند ميدان اسب به عقب روند ، بر بالاى آن چشمه درختى است واقع ، و اندرون آن درخت جاى يك آدم ، مجوّف « 3 » است ؛ و خود در ميان آن درخت رفته پنهان شو كه يك آهوى [ خوش ] خطّ و خال از آن جاده نمايان مىشود . چون به كنار چشمه رسى ، جنّى را خواهى ديد كه از ميان جلد « 4 » بيرون مىآيد ، و جلد خود را بر شاخ آن درخت خواهد گذاشت و خود برهنه شده ، در ميان آب خواهد رفت ؛ و خود را شست‌وشو خواهد داد . تو آهسته آن جلد را برداشته ، پنهان كن تا آن جنّ بيرون آيد كه رخت پوشد ، جلد خود را كه نبيند ، تو خود را به وى نما و تا مطلب تو را ندهد ، جلدش را مده . اسكندر نعره‌اى زده بيدار شد و از عبادتخانه بيرون آمد و سالاران را گفت : سوار شويد كه كليد در بسته را به ما دادند . پس سالاران سوار شده به اتّفاق اسكندر متوجّه آن چشمه شدند . چون رسيدند ، اسكندر فرمود كه اردو كوچ كرده ، دو فرسنگ دور تر روند

--> ( 1 ) . سنه : چرت . ( 2 ) . اعادى : جمع اعداء ، جمع الجمع عدوّ ، دشمنان . ( 3 ) . مجوّف : توخالى ، درون تهى . ( 4 ) . جلد : پوست .