منوچهر خان حكيم

208

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

ماه و چهل روز در آنجا خواب مىكند . مكرّر من با هزاردستان به آن عمارت مىباشيم . چون بانو اين كلمات از ديو شنيد ، با خود انديشيد كه اگر من به قصر سليمان روم شايد كه اسكندر را بتوانم از هزاردستان گرفت . پس بانو رو به جانب اكوان كرد و گفت كه اى اكوان ! اگر تو مرا به آن عمارت برسانى ، من با تو شرط مىكنم كه مطلوب تو را گرفته به دست تو دهم . اكوان گفت : اگر اين كار را بكنى ، اگر بفرمايى كه بر دور عالم بگردانم به جان منّت دارم . القصّه ، ديو ، گيسيا بانو را بر گردن گرفته و تنوره‌زنان بر فلك بلند شد و روى به شهر كيوان نهاد و مىرفت تا آنكه بانو را بر بالاى عمارت نشانيد . بانو نظر كرد ، عمارتى ديد كه هرگز چنان عمارت نديده بود . جمع آن عمارت از زر و سيم بود و به طلا و لاجورد منقّش كرده بودند . بانو حجره به حجرهء آن عمارت را گرديد از اسكندر و هزاردستان اثرى نيافت . آنگه به در يك حجره‌اى رسيد ، آوازى شنيد كه به درگاه آفريدگار مىناليد . چون نيك گوش داد ، آواز اسكندر را شنيد كه به درگاه آفريدگار مىناليد و تضرّع و زارى مىكرد بدين مضمون : خداوندا ! ندارم بيش از اين تاب * مرا از لطف عام خويش درياب كه نزديك است جان از تن برآيد * تو بگشا يك درى يا فاتح الباب ! و مرا بيش از اين تاب و تحمل نمانده است . بانو تاب نياورده آواز داد كه : اى پادشاه هفت كشور ! اسكندر آواز بانو را شنيد ، جواب داد كه : اى بانو ! مرا درياب كه كارم به جان و كارد به استخوان رسيده است . بانو بر اثر آن صدا مىرفت تا آنكه بر در حجره‌اى رسيد كه قفلى زده بودند به طريق ران شتر . بانو قوّت نموده آن قفل را پيچيده قدم به درون قصر نهاد . اسكندر را ديد كه به پشت خوابانيده‌اند و به چهار ميخ كشيده‌اند و سنگى در غايت بزرگى بر روى سينهء او نهاده‌اند ، به نوعى كه آن شهريار قدرت حركت كردن ندارد . پس بانو پيش رفته ، رو را بر كف پاى او ماليده گفت : « دو چشم من ز ديده باد بىنور » و دست كرده آن سنگ را از روى سينهء او برداشته بر يك جانب انداخت و او را از چهار ميخ گشود . اسكندر بانو را دعا گفت و نوازش نمود و احوال پرسيد . بانو جميع اداهاى