منوچهر خان حكيم

206

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

سياهپوش را ديد كه مانند شعلهء آتش از برابر پيدا شد ، با كولبار . نهيب داد تا مردم سه جانب آن دلاور را فرو گرفتند و بر در بارگاه جزاير بردند . آن دلاور ديد كه بر وى تنگ شده است ، تكبير گفته هردو قدم را بر زمين زده جستن كرده از سر بارگاه جزاير بدر رفت كه تمام اهل ختا انگشت تحيّر به دهن گرفتند كه : اين جست‌وخيز كه اين كرده حدّ بشر نيست . به‌هرحال بدر رفت . مقدّمهء گيسيا بانو و گرفتن اكوان ديو را و خلاص كردن اسكندر اما راوى گويد كه كلمه‌اى [ از ] گيسيا بانو گوش كنيد كه آن بانوى زابلستان و ماده شير عرصهء ميدان چون از هزاردستان ديو ، كه او را اسكندر مىپنداشت ، رنجيده خاطر شده بود طى مسافت و قطع منازل‌كنان تا به خان بالغ رسيد ، فرود آمده بارگاه او را به سر پا كردند ؛ در اندرون ( 129 ) بارگاه قرار گرفت و گله و شكوهء اسكندر را با ملازمان خود مىكرد و مىگفت : كه من باوجود زنى چندين سربازى در راه او كرده‌ام ، آخر الامر مزد من اين نبود كه او داد . حيف از اين اوقات كه در راه او صرف كرده‌ام . از اين نوع گله‌ها مىكرد كه پيادهء حكيم زمان ارسطو به خدمت گيسيا بانو رسيد و آن نامه را بيرون آورد و به دست بانو داد . او چون بر مضمون نامه مطلع شد كه نهايت خوشحال گرديد كه وصف نتوان داد ؛ چنان‌كه گفتى عالمى را در بسته به وى داد . پس از غايت خرّمى ارادهء شكار كرد و از جاى خود برخاسته با انيسان خود متوجّه شكار شدند تا به دشتى رسيدند پر صيد و نخجير . گيسيا بانو به صيد افكندن مشغول شد ، صيد بسيارى افكنده بعد از آن عود نمود . پس براى بانو خيمه برپا كرده در آن خيمه به مى خوردن و كباب خوردن پرداختند . چون قدرى از شب گذشت دامن خيمه را برداشتند ، آتشى را از دور به نظر درآوردند . بانو گفت : اى ياران ! چون نظر من بر آتش افتاد ، فرحى به دل من پديد آمد . پس مىروم كه معلوم كنم افروزندهء آتش كيست . بانوى نامدار سوار مركب شده ، بر اثر آتش روان شد . همه‌جا مركب مىراند و مىرفت تا به نزديك آتش رسيد . نظر كرد ديوى سياه را ديد كه مانند قطران سياه كه چند درخت را بالاى هم نهاده و آتش افروخته ، دو سنگ در دست گرفته بر دور آتش مىدود و سنگ‌ها را بر سينه مىزند .