منوچهر خان حكيم
205
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
رسيده است ( 128 ) در اين وقت نيز اردو هرجومرج است ، ما را تنها مگذاريد . حكيم آن نامه را مهر كرده به دست قاصدى داده به جانب گيسيا بانو فرستاد . [ نشستن فريدون به جاى اسكندر ] اما ارسطو روى به جانب شهزاده فريدون كرده گفت : اى شهزاده ! بدان كه امروز مانند صلصال خان و جزاير عاد در برابر ما نشستهاند ، لشكر بىسردار صورتى ندارد ، تا دنيا بوده است هميشه كه شاه و شهرياران كه تاج و تخت را وداع كردهاند ، فرزند ارشد ايشان به جاى پدرش بر تخت دولت نشستهاند . پس صلاح در آن است كه تو بر جاى پدر نشينى تا لشكر را به وجود تو زورى باشد . آنگه شهزاد فريدون حسب الفرمودهء حكيم بر جاى پدر نشسته و سالاران تمام جا برجا قرار گرفته و در باب صلصال خان و جزاير عاد سخن ميان آوردند كه در آن وقت آن پياده رسيده در برابر فريدون سر فرود آورد و گفت : اگر امر شهزادهء گردون مقدار بوده باشد ، بنده بروم با جزاير عاد و صلصال جنگ نمايم و دست و گردن ايشان را بسته و به خدمت حاضر آورم . شهزاده گفت : راضى نيستم كه سالاران را و پادشاهان را به عيّارى پيش من آورى . ارسطو گفت : اى شهزاده ! در چنين وقتى كه اسكندر در اردو نيست ، دو عدوى چنين به قصد ما كمر بستهاند همگام اين خيالات فاسد است بگذار تا اين دلاور برود يكى از آن دو حرامزاده را از براى ما بياورد و بار يك دشمن به كه دو تن باشد . پس آن دلاور به گرفتن دشمنان بدر رفت . چون شب به سر دست درآمد ، آن جوانمرد به اردوى ختائيان رفت و فرصت يافته به درون بارگاه صلصال رفت و داروى بيهوشى در دماغش زده او را دست و گردن بسته در پردهء گليم پيچيده ، بر كتف كشيد خواست كه از آن بارگاه بدر رود ، تيرك عيّار رسيد ، سياهپوشى را ديد كه چيزى بر دوش گرفته از بارگاه بيرون مىبرد . هى بر او زد كه : كيستى كه در اردوى ختائيان افتادهاى ؟ شب تاريك بود از قضا آن پيادهء دلاور مضطرب شده ، گذارش به در خيمه جزاير افتاد . جزاير آن غوغا شنيد ، از خيمه بيرون آمده كه : چه خبر است ؟ گفتند كه : پيادهاى آمده صلصال را دزديده بدر مىبرد . در آن اثنا جزاير آن