منوچهر خان حكيم
202
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
نسبت دارد كه در مهمات پادشاهى من متصرّف شوى ؟ الحال مىخواهى كه بفرمايم تا چندان رويت را بر زمين بمالند كه هلاك شوى ؟ زنان را چه حدّ است كه در مجلس پادشاهان بنشينند و بعد از آن تصرّف در امور پادشاهى كنند ! گيسيا بانو از اين سخنان آزرده شد و گفت : اى شهريار ! حقشناسى خداشناسى است ؛ چنين است كه شما مىفرماييد و هركس كه با تو يارى كند ، سزاى او چنين است و از اين بدتر هم . بعد از ايراد اين ( 126 ) سخنان از جاى خود برخاسته از بارگاه بيرون آمد ، در خيمه رفته ، روز شده با چهار هزار كس خود متوجّه سيستان شد . اما ارسطو بر بالين نقابدار نشسته بود كه پيادهاى رسيد و گفت : اى ارسطو ! اسكندر شما را مىطلبد . ارسطو از جاى برخاست و متوجّه بارگاه شد . چون قدم به درون بارگاه نهاد ، هزاردستان هى بر او زد كه : اى پير خرف شده ! كه تو را گفت به روى زخم نقابدار را ببندى ؟ ! ارسطو گفت : چه مىشود ؟ اين همه مددها و يارى در الگهء تركستان و ختا كرده است ؛ به تلافى آن ياريها من رفتهام زخمش را بسته كه آن زخم را در راه تو خورده است ، چه نقص واقع مىشود ؟ ديو لعين اين سخن را شنيده نهيب داد كه : بيندازيد اين پير خرف شده را . ارسطو پيش رفته گفت : اى خداوندگار ! اگر از اين بنده گناهى رفته احتياج به انداختن نيست . پس پيش رفته در نزديك تخت اسكندر زانو بر زمين نهاد و شانهء خود پيش برد . ديو از سگ كمتر تازيانه را گرفته به ضرب ، پنجاه شصت تازيانه بر شانهء آن داناى روزگار زد كه غوغا در ميان بارگاه افتاد و نزديك به آن بود كه تمام سالاران بر هم خورند . آن ديو لعين ديد كه كار ضايع مىشود تازيانه را انداخت و روگردانيد . ارسطو پيش رفته پاى نامبارك آن ديو را بوسيد و بر عقب رفته بر جاى خود قرار گرفت . اما خبر از براى نقابدار بردند كه : اسكندر ، ارسطو را به جرم آنكه آمده و زخم شما را بسته ، تازيانهء بسيار بر او زد . در آن جراحت و الم دل آن شهريار اندوهناك شد و گفت : ببينيد كه اين پادشاه چه مقدار بىمروّت است كه آنچه براى [ او ] كردم منظور نداشت و همچون ارسطو دانا وزير را از براى بستن زخم من تازيانه مىزند . دريغ كه من زخمدارم و اگر نه حلقهاى در گوش او مىكشيدم و مىكوشيدم كه در سالهاى سال از آن باز مىگفتند . ان شاء اللّه يار باقى و صحبت باقى است .