منوچهر خان حكيم
200
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
كرد . بعد از تلاش بسيار نيزهء تمخال خان خرد « 1 » و درهم شكست . صلصال حرامزاده دست به همان شمشير زهرآلود برده بر جانب تمخال انداخت . آن تيغ بر سرش آمده ، قلم كرده تمخال خود را بر عقب كشيد . سر تيغ بر پيشانى او آمده مجروح گردانيد . به خاطر او رسيد كه طشتى را پر از آتش بر سرش گذاشتهاند ، ديگر خود را نديد ، دست در گردن مركب كرده ، پيادهها ريختند عنان مركب تمخال را گرفته بدر بردند . باز صلصال نعرهاى زده مبارز طلبيد . دو نفر سالار ديگر به ميدان رفتند و شربت شهادت چشيدند . ديگر كسى را قدرت آن نبود كه با او برابرى كند ؛ چرا كه هر مبارزى كه به صلصال تيغ مىزد نمىبريد و هركس را آن حرامزاده دم تيغى مىرسانيد يا او را مىكشت و يا ورم مىكرد . چون صلصال ديد كه به ميدانش نمىآيند ، گاهى خود را بر ميمنه مىزد و گاه بر ميسره و جمعى را هلاك مىكرد . غوغا در ميان اردوى مسلمانان افتاده بود كه در آن اثنا از جانب دشت گرد شد و از ميان ، نقابدار سبزپوش رسيد با شصت هزار كس ، خود را بر يك جانب بازداشت و از احوال دشمن مطّلع شد و خود به ميدان آمده سر راه بر صلصال گرفت . بعد از تلاش بسيار با صلصال خان به همان شمشير زهرآلود زخم خورده ، سالاران سفيد پوش « 2 » ريختند او را از عرصهء ميدان بدر بردند . اما لشكر ختا از جاى درآمدند و لشكر اسكندر نيز حملهور شدند و جنگ مغلوبه در پيوست . باز در آن محل گرد شد و علامت دويست هزار زنگى نمودار شد . در پيشاپيش ايشان جزاير عديد « 3 » بينا « 4 » كه در محاربهء ملك فرنگ مطلوبش مرجان جادو او را درربود . از آن روز تا به آن روز مىگرديد در اطراف عالم كه از جهت خود مربّى « 5 » به هم رساند و به حرب اسكندر آيد و انتقام خود را از او بكشد ؛ تا آنكه خود را به ولايت زنگبار رسانيده به نزد قطران شاه ( 125 ) زنگى رفته و پهلوان پايتخت او شده ، در اين و لا شنيد كه اسكندر به ملك ختا رفته با صلصال جنگ كند . او قطران شاه را با لشكر برداشته و آمده بود . در آنوقت با آن لشكر گران بر آن لشكر ريختند و تا غروب آفتاب آن مغلوبه در كار
--> ( 1 ) . اصل : خورد . ( 2 ) . كذا . ( 3 ) . ظاهرا جزاير عاد . ( 4 ) . كذا . ( 5 ) . مربّى : پرورنده و حامى .