منوچهر خان حكيم
191
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
افتاد كه بلندتر از جاهاى ديگر بود . اشاره كرد تا گوشهء قالى را برچيدند ، نظر به همان زمين كرد و همراه « 1 » نجق خاكها را بر يك طرف ريخت ، [ شمسه ] گوشهء جسد پدر را خوب پنهان نكرده بود . چون چشم صلصال بدان افتاد ، نهيب داد تا خاكها را پس ريختند كه در آن وقت بدن هالوت پيدا شد . از مشاهدهء آن حال صلصال تاج شاهى خود را بر زمين زده شروع در فرياد كرد . تيرك گفت : اى خان عادل ! ديدى كه اين شوخ چشم مسلمان شده بود و شمّامهء جادو را به كشتن داد و ابليس را گم كرد ؛ الحال پدر خود را كشته است و بدر رفته . پس شروع در گريه و زارى كردند . تيرك گفت : اكنون گريه كردن فايدهاى نمىبخشد ، من يقين مىدانم كه اين گيسو بريده به اردوى اسكندر رفته است ، دلاورى را از پى او بايد فرستاد كه او را گرفته به خدمت آورد . صلصال گفت : دلاورى مىخواهم كه از پى اين گيسو بريده رفته حفظ ناموس او را نگاه بدارد و گيسوى او را گرفته كشانكشان به خدمت من آورد . جوانى بود از شهزادههاى ختا كه او را ريحان شاه مىگفتند ، قبول آن خدمت نموده با ده هزار كس از پس شمسه بيرون رفت . صلصال گفت : دلاور ديگر مىخواهم كه از پى ريحان شاه برود . دلاورى بود كه او را صياد خان ختايى مىگفتند ، با دو هزار كس از پى ريحان شاه بدر رفت . [ رفتن شمسه به اردوى اسكندر ] اين را در راه بگذار ، چند كلمه از شمسه گوش كنيد . امّا چون شمسه به دنبالهء لشكر ختا رسيد ، عنان مركب را گردانيده كه به جانب اردوى اسكندر رود ؛ ديد كه از عقب ايشان گرد شده به جانب فلك مىرود ، دانست كه سپاه پدر اوست كه به گرفتن او مىآيند . نظر كرد به يك جانب آن دشت كوهى ديد ، چون دامن عالى همّتان بلند بود . متوجّه آن كوه شده ، خود را بدان كوه رسانيد . چون به بالاى آن كوه رفت ، از تخته سنگهاى عظيم چهار سپّه متعاقب يكديگر بستند . شمسه روى به غلامان و خواجه سرايان خود كرد و گفت : اى دوستان ! هرگاه من پدر خود را نمىكشتم ، جان نمىتوانستم
--> ( 1 ) . همراه : در اينجا يعنى به وسيله .