منوچهر خان حكيم

190

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

خود را رسانيم . اين بگفت و با غلامان و خواجه‌سرايان يراق پوشيده بيرون آمدند . كشيكچيان را سفارش نمود كه پدرم مىگويد كه ما در برابر دشمن نشسته‌ايم و ايستادن تو در اينجا خوبى ندارد . خود را به باغ خود برسان مبادا كه فلك شعبده‌باز است ، دست مسلمانان به دامن تو برسد و مىگويد كه كسى را مگذاريد كه اندرون بارگاه داخل شود تا من لحظه‌اى استراحت نمايم . اين بگفت و متوجّه اردوى پدر خود شد . چون به دنبالهء لشكر ختا رسيد ، عنان مركب را برگردانيد كه خود را به اردوى اسكندر رساند . اين را در راه بگذار ، دو كلمه از تيرك بشنويد . تيرك خود را به بارگاه صلصال خان رسانيد در برابر او سر فرود آورده ، به رسم حاجتمندان دست بر سينه گذاشته ايستاد . چون چشم صلصال به تيرك افتاد ، خندان شده گفت : اى سرهنگ دوران و اى حلقه فكن گوش عيّاران ! در اين چند يوم كجا بودى ؟ تيرك گفت : شهريارا ! در بند دختر هالوت بودم . چون صلصال اسم دختر هالوت را شنيد ، آتش غضب او شعله‌ور شد . گفت : سبب چون بوده كه دختر هالوت تو را در بند كشيد ؟ تيرك زبان گشوده عاشق شدن شمسه به برق و به دستيارى او عبد الحميد را از زندان خلاص كردن و شب‌ها باهم مجاور بودن من أوّله إلى آخره به خدمت صلصال عرض نمود . صلصال گفت : اين مقدّمه را به پدرش نرسانيد . تيرك گفت : شهريارا ! به بارگاه پدرش رفتم ، دختر به ديدنش آمده بود . آن گيسو بريدهء نارعنا به اين دمدمه زبان پدرش را بسته ، نگذاشت كه بيرون آيد . هالوت اين رقعهء شبگردى را نوشته به جهت بنده فرستاد و بنده به خدمت شما آمده عرض حال كردم . صلصال در غضب شده ، اشاره كرد تا مركب او را زين كردند با چند نفر سالار متوجّه بارگاه هالوت شدند . چون به در بارگاه رسيدند ، ديدند كه پردهء قرق را انداخته‌اند . صلصال از كشيكچيان احوال هالوت را استفسار نمود . گفتند دخترش به ديدن او آمده بود ، الحال دختر را به باغ فرستاده است و خود در استراحت مشغول است . صلصال پياده شد ، با تيرك داخل بارگاه شد . چون پردهء قرق را برداشتند ، نظر كردند « ليس فى الدّار غيره الديار » نيافتند . گفتند : كجاست هالوت ؟ تيرك شروع در بيتابى نمود ، ناگاه نظرش ( 119 ) بر جايى