منوچهر خان حكيم

189

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

پيچ و تاب درآمد . با خود گفت كه تيرك در بند من بود ، او را كه خلاص كرده باشد ؟ ! اما هالوت چون نام تيرك را شنيد ، از جا جست كه بيرون رود . شمسه دامن پدر را گرفت و گفت : به كجا مىروى ؟ هالوت گفت : جان پدر ، تيرك دو ماه است كه ناپديد شده بود ، حالا پيدا شد و بر در بارگاه ايستاده است . شمسه گفت : اينقدر بايستد كه جان پليد او بدر آيد ، لحظه‌اى در نزد فرزند خود نمىنشينى كه تيرك به در بارگاه ايستاده است ، اگر دو سه ماه او را نديده‌اى ، مرا هم نديده‌اى . ! هالوت گفت : جان پدر ، بروم ببينم كه در اين چند يوم كجا بوده است . چون شمسه ديد كه پدرش به جدّ است و بيرون مىرود گفت : اى پدر ! پس نيم ساعتى توقّف كن كه حاضرى ترتيب داده‌اند تناول نماييد و بعد از آن امر از بندگان شماست . هالوت به جاى خود قرار گرفت و آن بانوى مكاره اشاره نمود كه داروى بيهوشى در طعام كردند و به مجلس آوردند . چون هالوت لقمه‌اى از آن طعام بخورد ، سر را به جاى پا نهاده بيهوش شد . شمسه فى الحال رقعه‌اى نوشت به اين مضمون كه : اى سرهنگ ! مدتى است كه دختر خود را نديده‌ام و حالا وقت بيرون آمدن من نيست ، تو متوجّه ( 118 ) ختا شو در مهمّى كه داشتى مشغول باش و شهر را رونقى بده كه پسرم قالوت جاهل است . پس رقعه را تمام كرده ، مهر را از گردن پدر خود بيرون آورده نامه را مهر كرده به دست محرمى داد ، به نزد تيرك فرستاد . امّا چون رقعه را بر تيرك دادند ، گفت : اى گيسو بريدهء نارعنا ! مىدانى كه بيرون آمدن پدر تو باعث قتل تو است ، پس آن نامه را برداشته متوجّه بارگاه صلصال شد . [ كشتن شمسه پدر خود را ] اما چند كلمه از شمسه بشنويد . بعد از نوشتن نامه ، بر سينهء پدر خود نشسته پدر را گوش تا گوش سر بريد و يك جانب گورى كنده ، تن پليد او را دفن كرد . سر او را با جمع اثاثه و بارگاه او در صندوق نهاده و مفرش‌ها را بر يكديگر بسته ، روى به دوستان خود كرد و گفت : هرگاه من پدر خود نمىكشتم ، البتّه جان من و جان شما هم در معرض تلف بود ؛ حالا آب از سر گذشت و دست و پا مىزنم . زود باشيد بلكه به پناه دولت اسكندر