منوچهر خان حكيم

187

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

بانو از يمين و يسار سعى مىكرد كه فكرى در خلاصى اسكندر نمايد كه سوسن از بانو تمناى وصال كرد . بانو گفت : اى ملكه ! يك مدّعاى ديگر باقىمانده است ، اگر روا كنى در خدمت تو عرض نمايم . سوسن گفت : هر مدّعا كه دارى بگو ، وعده گردانم « 1 » . بانو گفت : اى سوسن ! مكرّر شنيده‌ام كه اسكندر دو گوش دارد مانند گوش حمار ، بايد بدانم كه راست است و يا در حقّ او افترا كرده‌اند ؛ هرگاه يك نظر اسكندر را ببينم و تشخيص اين مقدّمه نمايم ، تو را بندگى كنم . سوسن گفت : اين هم سهل امرى بوده است . پس اينقدر صبر كردند كه دانگى از شب مىگذشت . سوسن برخاست در پيش افتاد و بانو در عقب او روان شدند . چون به در زندان رسيدند ، سوسن شروع در افسون خواندن كرد كه در اثناى افسون بانو در عقب سر او ايستاده بود . شير زن مشت را گره كرده چنان بر فرق سوسن زد كه هر مغزى كه اوستاد قدرت در كاسهء سر او جا داده بود ، همه از فوارهء دماغش بر خاكدان دهر فروريخت . آن ملعونه در زمين چسبيده جان را به مالك دوزخ سپرد . بانو قدم به درون زندان نهاد و بند از يال و بال اسكندر و سالاران برداشت . از قضا برق فرنگى نيز بيرون غار بود ، چون آواز بانو را شنيد ، خود را به درون غار رسانيد و از آن جانب خم رفته يك جام آب خورد و دستمالى را تر كرده دم‌به‌دم به چشم اسكندر و سالاران ماليد تا از غار بيرون آمدند . نيمه شبى بود كه خسرو كامكار داخل اردوى نصرت شعار شد و امر نمود تا امير خان سپهسالار دوازده هزار كس برداشته ، از پل اجنّه گذشته طناب به طناب ختائيان كشيده ، فرود آمدند . اما چون صبح صادق دميد ، صلصال خان آن حال را مشاهده نمود ، هى بر ختائيان زد كه روى به لشكر امير خان آوردند . لشكر ختائيان زياده از هفتصد هزار كس بودند غلبه كرده ، لشكر امير خان را بر عقب دوانيدند . اسكندر ، سعدان ديوزاده و خسرو خان فرنگى و طور ثانى با هفده نفر سالار ديگر هركدام را به دو هزار كس به مدد امير خان فرستاد . در محل عبور آن پل تنگ بود ، همه نتوانستند به يك بار از آن پل رفتن ؛ از تنگى پل جمع كثير در آب افتادند و كشتى زندگانى ايشان به ساحل فنا رسيد و باز لشكر ختا غلبه

--> ( 1 ) . كذا .