منوچهر خان حكيم

157

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

ماهى چشمه بر روى آب آمد و شهزاده تير بر او انداخت و او را هلاك كرده ، شكم او را شكافت و آن كليد كه قبل مذكور شد ، بيرون آورده به برق داد . پس مهتر دوران آن سنگ را برداشته بر آن راه نقم « 1 » روان شده ، در آن صندوق را گشود و آن ريسمان از ميان صندوق بيرون آورد به كمر خود بست و به خدمت شهزاده رسيد . عبد الحميد رو به برق كرده گفت : ما با كشتى رفته تو شاخ اين ديو را ببر تا در مجمع ديوان سرشكسته باشد . پس برق ارّه از ميان جلبندى بيرون آورده ، ديو را انداخت ( 97 ) و شروع در بريدن شاخ او كرد . چون عبد الحميد با نازنينان در كشتى نشست ، برق يك شاخ او را بريده بود كه ديو حرامزاده قوّت كرده سر پالهنگ خود را از زير پاى برق كشيده ، به باد تنّوره بر روى فلك بلند شد و گفت : اى نبيرهء اسكندر ! تو پا از سر ما نمىكشى ، رفتم به كوه قاف كه هزار دستان ديو را آورده كارها بكند و خاك در كاسهء سرت ريزد . اين بگفت و بدر رفت . [ كشته شدن شمامه به دست مهتر برق ] پس شهزاده و برق با نازنينان در كشتى به ساحل رسيدند . از كشتى بيرون آمده به باغ شمسه رفتند . شمسه از آمدن ايشان خرّم شد و به ديدارشان شادمان شد . آنگه برق را نقاب انداخته ، متوجّه غار افراسياب شدند . چون به در غار رسيدند ، چشم نگاه‌بانان بر شمسه افتاد از جا جسته او را تعظيم نمودند و بر ايشان راه دادند . شمسه داخل غار شد . چون چشم شمامه بر او افتاد از جا جسته او را تعظيم نمود . پس همان‌روز تا شب صحبت داشتند . چون شب به سر دست درآمد ، هركدام به جاى خود قرار گرفتند . آنگه برق شمسه را وداع گفته متوجّه نشيمن شد . چون به بارگاه شمامه رسيد ، ديد كه آن ملعونه در خواب است . اوّل دو مثقال داروى بيهوشى در دماغ ناپاك او زده ، آن ريسمان را از كمر گشوده بر حلق آن ملعونه انداخت و كشيده چندان نگه داشت كه روح پليدش متوجّه درك الاسفل شد . پس خنجر يمانى از غلاف كشيده ، شكم آن ناپاك را شكافت و دل و جگر او را بيرون آورده در پارچهء پوستى پيچيده در كمر خود بست و نامه‌اى نوشته

--> ( 1 ) . نقم : نقب . اين كلمه در داستان سمك عيار هم به همين صورت به كار رفته .