منوچهر خان حكيم
153
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
نعمت ما ، اسكندر با سالاران كور باشند و بنده در اينجا معيوش باشم ؛ خودت انصاف بده . شمسه گفت : اى سرهنگ ! دغدغه به خاطر شريف خود راه مده كه به دولت اسكندر چشم ايشان روشن خواهد شد . در دم بفرمود كه يك دست لباس زنانه آورده در برق پوشانيد و با چهار كنيزك ديگر روى به غار افراسياب نهادند . چون داخل غار شدند ، به خانهء شمامه رسيدند . چون شمّامه ملكه را ديد از جاى جسته او را تعظيم نمود و در پهلوى خود نشانيد و از او احوال پرسيد كه : اى ملكه ! چرا ديدن ما كم مىآيى ؟ شمسه اظهار خجالت كرد و گفت : اى بانوى بانوان ! كه يك دم بى تو زنده نباشم ؛ اگر وجود شريف شما نباشد ، يك دم ديگر اسكندر تمام ختا را خراب كند . شمّامهء ملعونه شروع به خنده كرده و گفت : اى ملكه ! معلوم است كه بسيار خوف كردهاى . شمسه گفت : چه نوع نترسم كه مردم ختا شب و روز از ترس اسكندر نمىخوابند و من مىخواهم اسباب خود را جمع كرده در زير سايهء شما باشيم و در ختا تاب نداريم . شمامه گفت : اسكندر و سالاران او را كور كردم . شمسهء مكّاره گفت : اگر چشم اسكندر روشن شود ، عالمى را خراب خواهد كرد . شمامه گفت كه چشم اسكندر هرگز روشن نخواهد شد . شمسه گفت : اى بانو ! مرا خبر ده كه خاطر من جمع شود . شمامه فرمود تا خلوت كردند و گفت : اى ملكه ! بدان و آگاه باش كه جزيرهاى است كه او را جزيرهء بخش مىگويند . در آنجا چشمهاى هست و در آن چشمه ماهى سفيدى هست كه هرروز يك بار بيرون مىآيد . طوق زرد در گردن آن ماهى است و آن ماهى بر روى آب مىآيد و شنا مىكند . اگر كسى آن ماهى را بكشد و شكم او را بشكافد ، كليد نقره در شكم اوست و آن كليد را بردارند ، در دست راست آن چشمه سنگ سفيدى واقع است ، آن سنگ را بردارند راه نقبى « 1 » از زير او نمايان مىشود . بدان راه بروند يك صندوقى پيدا مىشود ، با آن كليد در آن صندوق را بگشايند ؛ در ميان آن ريسمانى است . كسى نمىداند از ابريشم است و يا از پى . آن ريسمان را در حلق شمامه بيندازند ، با آن ريسمان شمّامه را مىتوان كشت . هيچ آفريده بر آن جزيره نمىتواند رفت ( 95 ) و هيچ
--> ( 1 ) . اصل : نقمى .