منوچهر خان حكيم
149
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
طهماسب گفت : شهريارا ! خداى تعالى ياور ماست ؛ نهايت اينكه دشمن قوى است و در اردوى ما كسى نمانده كه با ايشان برابرى نمايد . پس مصلحت بر اين است كه امشب اين اثاثه را با اين جماعت به بالاى اين كوه برده ، ترتيب دهم تا ببينم كه از پس پردهء نيلگون چه رخ مىنمايد . اسكندر گفت : هرچه تو مىدانى چنان كن . پس طهماسب اشاره نمود كه در اوّل شب آن اثاثه و اموال و جماعت كوران را تماما به بالاى آن كوه بردند و از تختهسنگهاى عظيم هفت سپّه متعاقب هم بستند و قرار گرفتند . امّا چون صبح صادق دميد ، سگدندان آن حال را مشاهده نموده اشاره كرد تا لشكر جنگ را ( 92 ) به كوه انداختند . از بالا طهماسب با لشكرش ايشان را به باد شپّهء تير گرفتند ، تا شب به سر دست درآمد ، نگذاشتند كه بر ايشان زيادتى نمايند . [ گرفتار شدن عبد الحميد به دست مهراب شاه ] امّا گفتيم عبد الحميد بعد از گرفتن افراسياب ثانى باز قلندر شد ، سر در پرّهء بيابان نهاده بدر رفت . همهجا مىرفت تا به پاى پشتهاى رسيد ، لشكرى را ديد كه به آن طرف پشته فرود آمدهاند . از يكى پرسيد كه اين چه لشكر است . او گفت : اين لشكر از شهزادهء خان بالغ « 1 » است كه او را مهراب شاه مىگويند . او شنيده است كه اسكندر به الگهء تاجكن آمده است ، اين جماعت را برداشته به حرب او مىرود . اما آن جماعت از شهزاده پرسيدند كه : تو چه كسى و بدين جا براى چه مىگردى ؟ عبد الحميد گفت : من سوداگرى بودم پر سامان ، دزدان بر سر من ريختند و تمام اموال مرا به تاراج بردند و فرزند مرا كشتند و من از فراق فرزند خود قلندر شدم . پس آن جماعت خنجرى در كمرش [ ديدند ] كه ايشان چنان خنجرى ديگر نديده بودند . با يكديگر گفتند كه چنين خنجر سوداگران نمىباشد ؛ البته اين جوان از بزرگان است . گفتند : اى جوان ! باده نمىخورى ؟ شهزاده گفت : چند روز بود كه باده نخوردهام ، الحال چرا نمىخورم ! پس باده پيمودند و شهزاده نيز چند جامى خورد . چون سرش از بادهء ناب گرم شد ، سر كردهء آن جماعت گفت : اى
--> ( 1 ) . خان بالغ : پكن .