منوچهر خان حكيم

138

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

گفت : دلاورى مىخواهم كه به استقبال محمد بيرون رود و از عبد الحميد اگر توانسته باشد خبرى به ما رساند ؛ كه از ميان دلاوران نوباوهء باغ كيانى ، فريدون ثانى در برابر پدر بزرگوار سر فرود آورد و گفت : اگر امر عالى باشد ، بنده اين خدمت را به تقديم مىرسانم . اسكندر فرزند ارشد خود را رخصت داد كه آن شهزادهء نامدار با سه هزار كس از راه تاجكن « 1 » متوجّه ختا شد و طىّ منازل مىكرد تا به داستانش برسيم . مقدّمهء افراسياب ثانى با فريدون ثانى جنگ كردن و شرحش ( 85 ) امّا راوى گويد كه از نبيرهء هوشنگ پسرى و دخترى حاكم تاجكن بودند . پسر را افراسياب ثانى مىگفتند و دختر را مهرانگيز بانو . ايشان پشت‌درپشت همديگر داده ، دشمنان را حلقه به گوش مىكردند . اين افراسياب كوچك آن جوان مرصّع پوش بود كه در كنار رود مرغاب با امير خان سپهسالار حرب كرده بود ؛ و مهرانگيز آن دختر بود كه از دست امير خان زخم خورده بود . ايشان به نوعى دلاور بودند كه سبكتكين مكرّر لشكر به دشت تاجكن كشيده بود و نتوانست كه دخلى در آن مرزوبوم كند . اين افراسياب ثانى روزى در خزانهء جدّ خودشان افراسياب رفته بود . شمشيرى را ديد كه به عزّت تمام در صندوقى نهاده‌اند . پس ، از خزانه‌دار پرسيد كه اين چه شمشير است ؟ خزانه‌دار گفت : اين شمشيرى است كه جدّ تو افراسياب به مقدار صد مثقال زهر آب داده است كه در وقت فرصت ضربتى به رستم زال زند . افراسياب [ ثانى ] گفت كه : اين تيغ مرا در خور است كه افراسياب دهر منم ، خصوصا در اين وقت كه اسكندر قدم در مرزوبوم تركستان نهاده است ؛ به اين شمشير ، اسكندر و اولاد او را ادب نمايم . اما چون فريدون ثانى طىّ مراحل كنان به حوالى تاجكن رسيد ، خبر به افراسياب دادند كه پسر اسكندر به تسخير تاجكن مىآيد . به لشكر جمع كردن ايستاد ، سى هزار كس بر سر او جمع شدند . پس اين جماعت را برداشته به اعزاز تمام خود را به اردوى فريدون رسانيد . تا رسيدن ، لشكر خود را بر يك جانب داشته ، مركب را به ميدان تاخت

--> ( 1 ) . تاجكن : منظور تاشكند است .