منوچهر خان حكيم
124
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
كه مىنمود . مهتر دوران خداى را شكر كرده و يافتن گنج را به فال نيكو دانست ؛ از آن غار بيرون آمده درش را به همان طريق سنگچين نموده بدر رفت . اما روز ديگر برق به بهانهء جواهر به در حرم شمسه آمد . چون ملكهء ختا از آمدن برق واقف شد ، از جا جسته برق را در كنار گرفت و بر بالاى تخت برده ، در پهلوى خود نشانيد و [ با ] يكديگر شروع در مى خوردن نمودند . چون سر هردو از ناب گرم شد ، شمسه رو به برق كرد و گفت : اى يار عزيز ! به دين و مذهبى كه دارى راست بگو نسب و نژاد به كه مىرسانى ؟ برق گفت : اى ملكه ! بدان و آگاه باش كه من پادشاهزادهء فرنگم و مرا برق فرنگى مىگويند ؛ اكنون پيادهء سر جلو اسكندر ذو القرنينم ، كه از شنيدن اين كلام آه از نهاد شمسه برآمد و اشك در حلقهء چشم بانو به گردش درآمد . گفت : پدر من مرد متكبّر است و جانشين او كه در پادشاهى با او شريك است چند دفعه مكرّر خواستگارى نموده است ، به او نداده به پيادهء بىسروپايى كى خواهد داد ؟ ! برق گفت : اى نازنين ! غم مخور و دغدغه به خاطر مرسان كه به اقبال اسكندر ، پدر تو را و شمامه را خواهم كشت و دست اميد در گردن تو خواهم كرد . پس برق شمسه را وداع كرده بيرون آمد و به در بتخانه رفته ، نسيم را برداشته متوجّه محمد شيرزاد شدند و احوالات را مشروحا به عرض محمد رسانيد . محمد فرمود تا اردو كوچ كرده ، روان شدند و به دربند اول آمده فرود آمدند . خبر به صلصال خان دادند كه ايلچى از جانب اسكندر به پيش شما مىآيد . صلصال اشاره نمود كه سالارى كه او را صيّاد اژدها مىگفتند با جمعى به استقبال محمد بيرون رفتند . خبر به محمد رسيد كه سالارى از نزد سلطان به استقبال تو مىآيد . محمد سر جنبانيد و به جمع مردمان خود گفت : كه چون صيّاد به نزديك اردوى ما آيد ، استقبال او مكنيد و چون داخل اردو شود نگاه بر او مكنيد و در كارش تغافل بلند كنيد . [ رفتن محمد شيرزاد به ختا ] اما چون صياد به حوالى اردوى محمد آمد ، منتظر بود كه هيچكس را نديد . با خود گفت احتمال دارد كه ايلچى اسكندر از آمدن من خبر نداشته باشد . همچنين مىآمد تا