منوچهر خان حكيم
122
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
هيچ خريدار گمان دارى ؟ زرگر گفت : خريدارى به از دختر پادشاه مىخواهى كه دو ماه است گوشوارش ناتمام است و معطّل دو دانه فيروزهء اعلاست ؟ ! فيروزهها را بيار تا ببينم كه چگونه است . پس برق دست در بغل كرده ، حقّهاى بيرون آورد و به دست زرگر داد . زرگر سر حقه را گشوده پنج دانه فيروزه ديد كه هر دانهاى به وقوف جواهرشناس پنج تومان مىارزد . پس زرگر آنها [ را ] به دست دايه داد و دايه نگه به دانهها كرده ، خوشحال شد و گفت : اى خواجه ! بيا تا تو را به حرم هالوت شاه برم كه دانهها را به قيمت تمام به ملكهء ختا به فروش . پس برق با دايه متوجّه حرم هالوت شدند . چون بر در حرم رسيدند ، دايه به اندرون رفته به عرض شمسه رسانيد كه خواجهاى آمده و اين دانهها را مىفروشد . شمسه اشارت كرد كه در صفّهء ايوان را قاليچهء ابريشم تو را انداختند و چيقى « 1 » در برابر كشيدند و خود به عقب چيق رفته ، برق را بر اندرون طلبيد و در بالاى قاليچه نشانيد و به هم زبانى مشغول شد كه ناگاه تير عشق برق بر دل آن نازنين آمده تا به سوفار غرق شد . بعد از آن گفت : اى خواجه ، اين دانهها را از كجا خريدهاى ؟ برق گفت : عمر و اقبال ملكه دراز باد ، بنده خود به نيشابور رفته بودم و اين دانهها را در آنجا به دست آوردم . اما چون ملكه را عشق از كف ، عنان صبر ربوده بود ، عنبرچهاى كه در گردن داشت خراج ده سالهء ختا بود ، از گردن بيرون آورده به گردن دايه انداخت . دايه سبب آن كرم پرسيد . شمسه گفت : اى دايه ! تير عشق اين جوان را خوردهام و افسوس دارم كه من از عشق او بسوزم و او از من بىخبر باشد ؛ چه مىشود كه اين پرده را از ميان بردارى كه او جمال مرا ببيند و همدرد من شود . دايه چون چنان بخشش ديده بود و خلاف امر او نتوانست نمودن ، در دم آن چيق را از ميان برداشت . چشم برق بر نازنينى افتاد كه درازى زلف مشكبارش درازى شب يلدا را مدد دادى و روى جان بخشش از ماه چهارده سبق بردى . عطر فروش حيا « 2 » چون زلف مشكبارش نافهاى نگشوده ، مشّاطهء صنعت يزدانى به گلگون لطافت و زيبايى چهرهء او را آراسته و صيقلگرى قدرت سبحانى آينهء عارض او را روشنى داده ؛ برق نيز از يك طرف دل از دست داده نگران آن نازنين شد :
--> ( 1 ) . چيق : پردهء حايل . ( 2 ) . ظاهرا صبا .