منوچهر خان حكيم

111

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

اما چون عبد الحميد به در باغ رسيد ، خبر به ملكه دادند . بانو پاى برهنه از باغ بيرون آمد عبد الحميد را در بغل گرفت و از جفاى بند و زندان پرسيد . در اثناى حال فريدون و نسيم رسيدند ، كه فريدون دو سه تازيانه بر شانهء عبد الحميد زده و شروع به اعتراض نمود ؛ كه شهربانو ران و ركاب فريدون را بوسيده گفت : اى شهزاده ! چه واقع شده است كه به در باغ بدخلقى مىكنى ؟ لحظه‌اى فرود آييد تا خدمتى كه از دست اين بنده برآيد دربارهء ملازمان شما به تقديم رسانيم . القصّه ، شهربانو خواهى نخواهى شهزاده فريدون و عبد الحميد و نسيم را داخل باغ نموده و مجلس لطيف به روى ايشان آراست و سكينه را در مجلس آوردند و مى به مجلس آورده ، به مى خوردن مشغول شدند . اما ليس خود را به باغ شهربانو رسانيد و مىخواست كه داخل باغ شود ، غلامان و خواجه‌سرايان مانع شدند . آن حرامزاده متشكّى « 1 » شد ، خود را در عقب درختى كشيده كمند بر شاخ درخت بند كرد ، داخل باغ شد و خود را به كنجى رسانيد . نظر كرد فريدون و عبد الحميد و نسيم را ديد كه نشسته‌اند ؛ شهربانو و سكينه بانو را ديد كه به پهلوى ايشان نشسته‌اند و بانگ نوشانوش حريفان بلند شده است . ليس خود را از باغ بيرون آورده متوجّه اردوى سبكتكين شد و اين خبر را به والى تركان رسانيد كه سبكتكين در غضب شده با ده هزار كس به قصد شهزاده‌ها روان شد . مرجان عيّار به جهت مهمّى به اردوى تركان آمده بود ؛ چون از اين قضيه واقف شد خود را به باغ رسانيده اين مقدّمه را معروض داشت . ملكهء تركستان در بحر مكر غوطه خورده فكرى به خاطر آورد . فى الحال داروى بيهوشى پنهانى در مى شهزاده‌ها ريخته ، چون دور چند گذشت فريدون در خود اثر بيهوشى ديد ، سر در گوش نسيم كرده گفت اى مهتر ! من در خود اثر بيهوشى ديده‌ام آيا تو را اين حال رو داده است يا نه ؟ نسيم گفت : بنده مىدانستم كه از يمن عشقبازى اين نحس نامقيد ، مضرّت به ما خواهد رسيد كه از دشمن‌زاده توقّع دوستى بىخردى است . عبد الحميد گفت : اى مهتر ! شما چه مىگوييد ؟ گفت : مىگوييم كه [ به ] يمن عشقبازى اسكندر مضرّتى ( 69 ) به ما نرسيد و به جهت عشقبازى تو همين لحظه

--> ( 1 ) . متشكّى : گله‌مند و ناراحت .